ஜ☆ஜقاب کوچک من و تو☆ஜ☆ஜ
عصر پنجشنبه عجب روزي بود.داشتم حاضر ميشدم اما نميدوني تو دلم چه خبر بود انقدر استرس داشتم تا اينكه زنگ خونه رو زدن و يك خانم چادري آمد داخل به هم دست داديم و رفت نشست.يك جايي نشست كه همه طرف و زير نظر بگيره.رفتم چاي ريختم و آوردم بهم گفت دست گلت درد نكنه.يك دقيقه اي به سكوت گذشت واي كه چقدر از اين سكوت خواستگاري بدم مياد يك دفعه همه جا ساكت ميشه و همه زوم ميكنن رو من بيچاره.من اون نگاه وحس ميكردم.داشتم به تو فكر ميكردم.سال تولدم و اسمم و رشتم و ازم پرسيد.ديگه من ساكت بودم با مامان صحبت ميكرد.از آب و هوا و زلزله كه شب قبل آمده بود از پسرش و يك سره به اطراف نگاه ميكرد تازه كار به مقاسه خونه ها هم رسيد اينطوري كه ميگفت نسبت به ما يك خورده پايين تر بودن.حالا كه مرحله اول رد شد اما به نظرم مرحله دومي نباشه.الان كه تماس گرفتي ميگي با چه زبوني بگم دوست دارم منم ميگم اينا كافي نيستتتتتتت.ميگي بدشانسي اما به نظر من اينطوري نيست من از طرف تو هيچ شانسي نياوردم.هم بايد اين دوري و تحمل كنم هم اينكه هرچند وقت يكدفعه غصه بخورم، حرص بخورم، دق بخورم،.ميگي با بابات صحبت كردي گفته بزار خواهرت رد كنيم منم ميگم بزارين يك دفعه هم بابا، پدربزرگ بشه هم شما دايي بشي بالاخره منم كه بايد اين پروسه را رد كنم.تا ببينم چي ميشه/تو هم كه فقط ميگي اگر بري تا آخر زندگيت آه ميكشم.متاسفم كه اين حرف و ميزنم درسته كه من هرچي تو ميگي ميگم چشم اما دليل نميشه سو استفاده كني.تو شرايط خونه خودتون و داري منم يك طور ديگش و دارم كسي مجبورم نميكنه اما نميخوام كه خونوادم دلخور كنم.اگر فكر ميكني كم آوردي اشكال نداره نميخواد انرژيت و صرف كني.من اگر گفتم براي يكبار هم كه شده بياين شايد خانواده شما از خونه و زندگي ما خوششون نيامد شايد ما رو در سطح خانواده خودتون نديدن.يا ما،اصلا فرض ميكنيم مورد پسند واقع شد.از كجا معلوم ما خونمون به هم بخوره شايد تو آزمايش رد شديم.يا خيلي دليل ديگه اونوقت تكليف من كه اين همه صبر كردم چيه.مگه نميگي كم آوردي اشكال نداره من حرفي ندارم من ميرم دنبال زندگي خودم تو هم همينطور.بالاخره بزرگترها صلاح بچه هاشون و ميخوان. توي اين چند روزه كه حرف از يك خواستگار جديد پيدا شده توي دلم آشوب شده.نميدونم حرف توي دهنم نميمونه روز دوشنبه شب كه پيامك زدي يك دفعه حرف از يك ترس و نوشتم برات فرستادم از اون روز تا الان تو رو هم ناراحت كردم.اگر نگم مثل اون روز كه بهم گفتي حالا خوبه هيچ خبري هم نيست.خدا صدات و شنيد گفت خبري هست شما بي خبري.بهت گفتم بدوني اينطرف چه خبره منم تنها از همه طرف بهم فشار آمده با مسئله آمدن اين مهموناي غريبه هنوز نتونستم كنار بيام.هميشه مينشستم گريه ميكردم اعصاب همه را ميريختم به هم اونا هم كه كار خودشون و ميكردن.الان هم كه هم تو داري پيام ميدي، هم من اما من نميتونم جلو اشكامو بگيرم انگار همه چيز تموم شده.قلبم تو اين چند روز انقدر با خودش بار غصه رو حمل كرده.ديشب يك حرفايي ميزدي داغونم كردي به خدا.اگر من بخوام تا سال ديگه اينطوري غصه بخورم ديگه هيچي برام نميمونه.اين قلب كوچيك من كه تورو تو خودش راه داده براي چي بايد اين همه غصه بخوره يك سري مطلب نوشته بودم كه بزارم تو وبلاگ اما همه مطالب و 2شب پيش بهت گفتم.ميدونم كه خودت همه ي اين چيزهايي رو كه بهت ميگفتم و ميدوني خوب واقعا بيشتر از اين كاري از دستت بر نمياد اگر به قسمت اعتقاد داشته باشي كه داري هرچي كه خدا بخواد همون ميشه.اما ما هم ميتونيم سرنوشتمون و خودمون رقم بزنيم.هيچ وقت دعا نكردم كه خدايا ما رو به هم برسون گفتم هرچي خودت صلاح ميدوني.نيت هر كدوممون مشخص همين طور هدفمون تازه آرزوهامون هم شبيه به هم بود.خوب حرفايي كه زدم در واقع يك جور ترس بوده نه بحث اعتماد چون اعتمادي كه ميخواسته شكل بگيره گرفته ای خـــــــــــــدای یوسف ای محبوبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ من برای اینکه دل به زلیخای وسوسه نسپاریم به جلوه ای از جمال تو محتاجــــــــــــــــــــــــــیم خودت را از خلوتـــــــــــــــــــــــــــــمان دریغ نکــــــــــــــــــــن. اين چند روز كه خونه مامانبزرگ يا تو آشپزخونه بودم در حال شستن يا پذيرايي از مهمونا روزي 20تا 30تا مهمون بعضي ها هرروز ميامدن سر ميزدن هركس كه ميامد ميگفت دستت درد نكنه ان شا الله عروسيت.منم مثلا خجالت مي كشيدم سرمو مينداختم پايين،ديروز براي مامانبزرگ ويلچر آوردن واي نميدوني همه نوه ها يكي يكبار رو ويلچر نشستيم و يك دوري توي خونه زديم مامان اينا هم ميگفتن مگه حسرته خلاصه هركس يك چيزي بهمون گفت براي اولين بار بود نشستم رو ويلچر واي چه حس بدي بود توي دلم يك دفعه خالي شد خدا نصيب نكنه خيلي سخته چقدر بيقراريم براي گناه كردن .چقدر ناتوانيم براي ديدن لبخند خدا.چقدر تنهاييم وقتي كه ميان ما هستي وتورا نميبينيم. روز سه شنبه مامانبزرگ تو حياط خورد زمين و يكي از پاهاش شكست.در حال حاظر بستريه ديروز رفتيم عيادتش.داشت گريه ميكرد.خيلي زجر ميكشه الهي من بميرم خيلي خودم و نگه داشتم كه گريه نكنم همينطور بغض گلوم و گرفته بود.يك دفعه احساس كردم حالم داره بد ميشه از كناره تخت آمدم اينطرف.تا اومدم به مامان بگم سرم داره گيج ميره.اتاق دور سرم چرخيد و نتونستم خودم و كنترل كنم تا برام صندلي آوردن و نشستم مامان انقدر هول شده بود همه بالاي سرم يك چيز ميگفتن.(مثل تو فيلما) خلاصه مامان يك ليوان آبميوه آورد و من روزم و شكستم ساعت4بعدازظهر.همينطور داشت اشكام ميومد. دكتر فشارم و گرفت 9بود برام سروم نوشت با يك بكمپلكس داخلش رفتم اتاقه بستري و آماده شدم .يك ربع كه از وصل سرم ميگذشت كه خواهرم گفت چرا دستت باد كرده تا رفت پرستار و صدا زد.خانم لطف كردن زيره پوستي برام زدن.سرت و درد نيارم اين يكي دستم و سوراخ كرد.الان بهترم اما امروز و روزه نگرفتم .تا آمدم خونه ديدم اس ام اس زدي داري ميري اهواز اصلا حس نداشتم جواب بدم ،تا اينكه با خودت صحبت كردم.جات خالي رفتم نماز عيد و خوندم واي كه چه لذتي داشت
...................................................![]()
آزمودم زندگی دشت غم است شادیش اندوه و عیشش ماتم است
...................................................![]()
در میان جمع مردان یا همیشه مرد باش یا دم از مردی مزن یا یکسره نامرد باش
...................................................![]()
بمیرم من واسه اون دلشکسته که چون من خیری از دنیا ندیده
...................................................![]()
خنده ی تلخ من از گریه غم انگیزتراست کارم از گریه گذشته به خودم میخندم
...................................................![]()


مثلا آمده بودم عيادت مامانبزرگ و بيشتر ناراحتش كردم و از اتاق آمديم بيرون رفتيم بهداري،خانم
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |


