لیاقت پدر شدن و پیدا کردی پدری شایسته باشی.![]()
![]()
بخواه عشقو از اون قادر که هر ناگفته می دونه که هر نا خونده می خونه
هوا اونه صدا اونه خدای عاشقا اونه
از امشب تا نماز مغرب هرشب کنارم باش و یارم باش و با من.با منه عاشق مدارا کن
بگو یارب منو رسوای رسوا کن تو قلبم آتش افروزان و غوغا کن
هوا اونه صدا اونه خدای عاشقا اونه
اگه عشق منی امشب نمازو همصدا با قلب من ذکر خدایا کن
هوا اونه صدا اونه خدای عاشقا اونه

یک چیزی خوب شد اینکه آخر شعری که گذاشتی ختمه به خیر شد تا چند خطه آخرش همش ناامیدی بود
کاش به جای این ایرانولتـــــــــــــــــــــــــــــــــ خطه اعتباری دولتی میگرفتی آنتن که نمیده اس ام اس که میفرستم جوابی نمیگیرم نمیدونم میرسه یا نه یک وقت گزارشه ارسال میده یک وقت هم نه.
واژه ی نگاه من خیس و غمین.
ردپات تو کوچه باغ خاطره
کوچه هایی که الان بی عابره.
منمو حسرت لحظه های ناب
که هنوز مونده دلم در تب و تاب.
بعد رفتنت عوض شد همه چی!
تو که رفتی دیگه بد شد همه چی!
پر پروانه ی قلبم پژمرد
ماهی تنگ بلورم افسرد.
گلای شمعدونی باغ امید
انگاری یکشبه ریشش خشکید.
آسمون شب ستارش پر زد
دیگه غم به جاش به قلبم سرزد.
دیگه هیچکس بادلم یار نبود
باتو هیچوقت شب من تار نبود.
دل برای قلب تو عاشق بود
غیر تو کسی براش لایق بود؟؟؟؟
آخه لحظه های گنگ عاشقی
انگاری که بی هدف تو قایقی!
موج عشق از هر طرف میکشونه
معنی عاشقی با تو جنونه!!!!!!!
تو وجودت واسه من گرما بود!
وقتی رفتی همیشه سرما بود!
من تورو ،با یه ســــلام دزدیدمت!
با همون سلامم از دس میدمت!!!!
بده دستاتو بذار قد بکشم
باتو رو هر چی غمه خط بکشم.
با تو روزام بی غروبه همیشه
فکر یک لحظه ی بیتو.........نمیشـــــــــه!
كاش در كنارم بودي ....
بدترین لحظه ای که تا الان داشتم وهمون موقعی بود که قرار شد مامان برای بار دوم عمل
بشه ترس عجیبی داشتم نگرانی و استرس یک لحظه از من جدا نمیشد.تا اینکه بعد از
بستری که شنبه هفته گذشته بود .یکشنه ساعت 6صبح لباس مخصوص و آوردن وای
نمیدونی چه حالی داشتم ضربان قلبم همینطور بالا میرفت.با خودم می گفتم نکنه این آخرین
باری باشه که صدای مامان و میشنوم داشتم دیوونه میشدم بغض گلوم و گرفته بود کمک
مامان کردم تا حاضر بشه 2تا پسر جوون با برانکارد آمده بودن
مامان به بابا گفت مواظب بچه ها باش و اشکاش سرازیز شدن من که از قبل آمادگی گریه رو
داشتم شروع کردم به
گریه کردن
.مامان و بردن داخل آسانسور،من و بابا رفتیم طبقه
چهارم من همچنان اشک میریختم
دیگه نفسم بالا نمی آمد.شروع کردم به
دعا کردن
به خاله اینا هم پیام فرستادم که فقط
مامان سالم برگرده.اون پسر حال و روز من و که دیده بود میامد گزارش حال مامان و بهم
میداد.تا اینکه بعداز یک ساعت و45دقیقه گفت شما برو تو اتاق ما هم تا چند دقیقه دیگه میایم
من رفتم پایین وقتی مامان و آوردن رفتم کنارش داشت صحبت میکرد گفتم مامان خدا راشکر
به سلامت آمدی.![]()
شده اینکه برن تهران و برگردن یا اینکه شب بمونن البته فردا هم قراره که برن اگر بابا
موافقت کنه و نگه خواهرت تنها میمونه منم دوست دارم باهاشون برم.انقدر مامان
غصه خورده آخه دکتر گفته ممکنه صداش همینطوری بمونه منم که تحمل دیدن غصه
مامان و ندارم خدا کنه درست بشه خیلی سخته بخوای صحبت کنی و یا حتی داد
بزنی اما صدات از یک حد بالاتر نره.خدا خودش کمک کنه.
عکس نوشته بود.خیلی با مفهومه گفتم بزارم تو وبلاگ.
بود توی شرایط های بدی قرار گرفتم.هفته اول یا مطب
بودیم یا آزمایشگاه،هفته دوم هم که این هفته باشه
قرار شد برای جراحی بریم تهران اتاق عمل یک طرف
انتظار هم طرفه دیگه بغض گلوم و گرفته بود دیگه
داشتم خفه می شدم خیلی بد بود تا به این موقع هیچ
وقت توی چنین شرایطی نبودم.اصلا حوصله انجام هیچ کاری
و نداشتم.تو فکرم به نتیجه عمل فکر می کردم سعی می
کردم فکرهای منفی رو به ذهنم راه ندم اما بی اجازه
میامدن و میرفتن.خدا را شکر همه چیز به خیر گذشت امشب
هم کلی مهمون داریم.وجود شخصی که بتونه توی این راه
غمخوارت باشه و بتونه آرومت کنه خیلی مهمه.اینجاست
که باید گفت خدایا به بنده هات تن سالم بده این باید
بزرگترین آرزوی هر شخصی باشه.
