تبليغاتX
ஜ☆ஜقاب کوچک من و تو☆ஜ☆ஜ


ஜ☆ஜقاب کوچک من و تو☆ஜ☆ஜ

نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385| ساعت 12:23| توسط خودم و خودت| |

یک بار از دستت خیلی ناراحت شدم ۲ صفحه

 پیــــــــــــام کوتــــــــــاه نوشتم مبنی بر اینکه تو من و

به خاطره تفریح و خوش گزرونیت می خواهی هیچ می

دونی من چند روز از تو خبر ندارم و..........خیلی چیزا

 دیگه{حا لا سانسورش می کنم} 

 

که متاسفانه یا خوشبختانه به دستت نرسید یا من

تحملم کم یا شما کوتاهی کردی یک بارم برات off

'گذاشتم که من دیگه خسته شدم از خودم بدم میاد

کاش هیچ وقت نمی دیدمت کاش جلو نفس عماره چیه

که میگن رو می گرفتم که باز به دستت نرسید.شاید

 صلاح خدا بود نمی دونم.یک بارم زنگ زدی گفتم الان

ازش یک سوال می پرسم و بهت می گم که یا بگو اره یا

 بگو نه اینکه تو اول به دختر ها قول ازدواج می دی

اعتماد دختر که جلب شد دختر همهچیزش رو میگه بعد

شما که زبل خان هستی میری تحقیق و اگر دیدی تیکه

 هم نیستین بیخیال خانم می شی ؟؟؟؟؟؟؟؟که هر

کاری کردم نتونستم بهت بگم (که البته خوب شد نگفتم

چون اخرین زنگی که زدی گفتی دلت بد جور شور می

 زنه نمی دونی !!!!چرا ؟؟؟که من گفتم توکل کن به خدا

 شما هم گفتی من عادتم تا ایت الکرسی نخونم از

 خونه بیرون نمیام.که همون۳۰/۱۰/۸۵ بود من بلا فاصله

 نماز خوندم از خدا خواستم که چیزی نباشه بعد صدقه

انداختم .

خیلی دوست دارم از خاطره های جدید شروع کنم قبلی

 ها خیلی زیادن حالا اگر یادم افتاد یا چیز جالب به نظرم

 امد رو می نویسم شاید خیلی بد باشه ولی من فقط

اینده رو می بینم و همش می ترسم. با هر کلمه ای که

 می گی من تو فکر میرم نکنه اینجوری بشه من خیلی

زود رنجم و این از اخلاق های خیلی بد من

 

من صبح به قصد کتابخانه با دوستم امدم بیرون حدود

 ساعت ۱۰ بود که زنگ زدی گفتی می تونی بیای cnمن

 گفتم اگر بتونم تا ۱۰ دقیقه دیگه یک تاکسی گرفتمو به

 کله رفتیم که برسیم اخه می دونی بعد از ۶ <>۷

ماه دیدار خیلی لذت بخش بود اونم  من گذاشته بودم به

 عهده خودت چون شما خیلی سرت شلوغ بود

(خودمونیم اگر می خواستی می تونستی وقتت رو

خالی کنی.بگذریم)

 

رفتم اریا یک دختر پسر روبرو نشسته بودن که من یاد

جوونیام افتادم .اقا هرچی من تایپ می کردم اخرش این

 سایت میومدwww.girlsex.comگفتم یا خدا این چیه که

همون موقع زنگ زدی اگر بدونی سیستم چه صدایی

 می داد همه کار خودشون رو رها می کردن و به من

 نگاه میکردن شما می گفتی اینا چیه ۲باره زنگ زدی

من idعوض می کنم که این صدا به همین منوال تکرار

شد .تصمیم بر این شد که بریم cnدیگه که من رفتم

سایه خوب نشستم قرار شد web بدم من روشن کردم

و شما ما رو دید می زدی من خیلی تکون می خوردم

می گفتی کم تکون بخور من web رو روی چشم و ابروم

 گرفته بودم .گفتی اه منم گفتم همین که هست می

 خوای بخواه نمی خوای می تونی بری گفتی باشه

میرم منم بای دادم که گفتی نهههههههههههههه من

گفتم شما وب بده که یک لحظه دادی من که ذوق زده

 شده بودم گفتم ای ننه بچم چه بزرگ شده سریع وب

رو خاموش کردی بعدش سریع خارج شدی گفتی من

امدم بیرون یک چیز بگم بخندی گفتم چی گفتی من از

شما فیـــــــــــلــــــــــــم گرفتم من سکوت کردم اخه

توقع چنین برخوردی رو نداشتم گفتم واقعا که این رو

جدی می گم چنان بغض گلوم را فشار داد که نگو بعد

 دیدی اوضاع خیط شد گفتی اصلا خوب نشد به خدا

همش خط خطیه گفتی باشه چشم پاکش می کنم .که

 قطع کردی و دوباره زنگ زدی که اره پاکش کردم و کلی

معذرت خواهی(ـ-ـ-ـخوب اره حقت بود که از من عکس

داشته باشی منم همینطور ـ-ـ-ـ-)تــــــــازه اگر بهم نمی

 گفتی که من نمی فهمیدم من مـــــــــــــــــــــــــــرده ی

 صداقتتم ای عزیز مهربون تازه ۲ روز بعدشم من خونه

 خاله جان بودم که زنگ زدی گفتی من عداب وجدان

گرفتم به خدا پاکش کردم منم قبول کردم انقدر من دلرحمم که نگو به قولی دلد اندازه یه

گــــــــــــنگیـــــــــــــــشکه .اینا همش مال ۶/۱۰/۸۵ بود

 

 

۸۵/۹/۲۹  به گوشی زنگ زدی من مطب بودم سر بحث

 سینما شد گفتم سینما اراک رفتی گفتی اره خاطره

خوبی ندارم با همون دختر که بهت گفتم شمارشم بهت

دادم .رفتم سینما بعد گفتی راستی تاریخ تولدت چه

روزی بود گفتم گذشته انقدر به جون ارش قسم خوردی

 که بگو من نگفتم گفتی ظالم  تو امروز حالت بد که نه

اصلا اینطوری نبود اره چی توقعی داری از من وقتی

تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــاریخ

تــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــولــــــــــــــــــــدم از یاد بردی وقتی از اون دختر که نفهمیدم فلسفتون با

هم چی بوده که انقدر دنبالت بودو برات زنگ میزد اگر

جای من بودی این چیزا رو میشنیدی داغ نمیکردی .اگر

 غیر مستقیم می پرسیدی بهم بر نمی خورد عزیز

 

یک چیزایی برای همه مهم اینم برای  من مهم بود .

۸۵/۱۰/۲۵ باهم تلفنی حرف زدیم تو گفتی غیر از شما

 همه اراکی ها روستای اند اخه عزیز من قبول که شما

 رک هستی ولی مرا عات ما هم کن اونایی که تو

بهشون میگی روستایی من اونجا بزرگ شدم فا میلام

حداقل درجه ۱ ها اینجا زندگی می کنن اگر بخونی اینارو

 میگی یا شوخی بوده یا کلن شما و فک و فا میلارو

گفتم .باشه قبول .عیب دیگه من اینه که همون موقع

حرفم رو به طرفم نمی گم و کاسه چه کنم می گیرم

 دستم.

 

نظر بدید

 

 

نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1385| ساعت 19:16| توسط خودم و خودت| |

چند بار به طور اتفاقی رفتم cnکه دیدم شما هم onهستی خوب بدون قرار قبلی چنین اتفاقی جالب بود

یک بار یادم یک صفحه ازyahoo به نام

INVIRONMENT(doodle)را اوردم کلی

 

شکلک کشیدم شما امضا ت رو کشیدی که یک جوجه

 کوچولو بود من گفتم بیا واین دوستی را بی خیال

 حتی شعری در این وصف گفتم *همیشه ماندن دلیل

 بر عاشق شدن نیست خیلی ها می روند تا ثابت کنند

 عاشقند*گفتی حالا که من رفتم از اون شهر دستت

از من کوتاه شده می گی نه عصابم رو خورد نکن و

 از این صحبت ها اخه می دو نی چی بود من از

دوستی با یک پسر بدم نمیامد منتها تا حالاشم فقط به

خاطر اینکه  باید عشق رو بعد از ازدواج بدست

اورد اعتقاد داشتم که متاسفانه حتی به این اعتقادم پا

فشاری نکردم و همش سست شد.

 

یک سره از اون ادمک های بوس می فرستادی و می

 گفتی یعنی من باید شما رو ۲ سال اینترنتی بوس

 کنم .گفتم نه تو رو خدا توقعی غیر از این

داری .گفتی نه !!!!شما مغازه عموت میرفتی و

تقریبا هر روز برام زنگ می زدی .قرار شد یک

موبایل پیدا کنی و برام smsبزنی ولی گفتی نبینم به

 گوشی زنگ بزنی گفتم خیالت جمع باشه .که بعد از

 چند روز با گوشی خودت که یک مدت دست ابجی

خانومتون بود پیام کوتاه فرستادی(البته لازم به

توضیح که به خاطر مزاحمت های دختر خا نوم ها

 گوشیتون را به ابجی خانوم داده بودی)۲۵/۳/۸۵

بود با این مضمون که

hosolomosarraftechekobokonomکه

 این پیام جهت غنچه کردن لبهای شماست و ارزش

 دیگری ندارد که ادرس ایمیلت رو گذاشته بودی

اخرش منم چنتا smsفرستادم .(تازه جالب اینکه این

 شعر رو فرستادی *دل زود باورم را به هزار

 کرشمه روبودی چون نیازی من فزون شد تو به ناز

 خود فزودی * ۲۷/۳/۸۵ بود)اون موقع تب و تاب

 جام جهانی بود.به بهانه فوتبال اینکه کی می بره پیام

 می فرستادیم .شما اگر اشتباه نشه چند روز بعد با

بابات رفتی  برای کار حالا خوب موبایل

همراهت بود من می تونستم برات زنگ بزنم یک بار

 یادم به موبایلت ۵۰ دقیقه زنگ زدم .یک بارم سر

بحث اینکه من بهت گفتم شما به قولت که به من دادی

 عمل نکردی گفتی من انجام دادم(همون نماز خوندن

 و نخوردن مشروب)گفتی این پسر که همراهم نماز

می خونه منم می خونم حتی بابام گفته پسر چی شده

نماز خون شدی گفتم همین جوری خوب من از خدام

که اینجوری باشه.خیلی عصابت خورد شده بود که

اونجا بودی دور از خونه تو گرما حق داشتی .یک

هفته لزت خبری نشد من نگران شده بودم .که وقتی

زنگ زدی جواب تماست رو ندادم.که پیام دادی از

دستم قهر کردی من سرم مثل گاو تو اخور گیر کرده

 که دقیقا ۱۳/۴/۸۵ بود. 

 

نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1385| ساعت 13:6| توسط خودم و خودت| |

سخت است هنگام وداع

انگاه که در می یابی

چشمانی که در حال عبور است

پارهای از وجود تو را

نیز

با خود خواهد برد.

خداحافظ

نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1385| ساعت 9:22| توسط خودم و خودت| |

نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1385| ساعت 10:5| توسط خودم و خودت| |

خوب تا اینجا گفتم که شما بعد از ۲هفته می خواستی

بری دیگه با توجه به قولی که عطیه به شما داده بود

قرار شد من برای شما اون مترو های سفارشی عطیه

 رو به شما بدم از خونه ی دوستت زنگ زدی من

گفتم شما قطع کن من می زنم از اونجای که صف

تلفن شلوغ بود شما ۲باره خودت زنگ زدی به من

 گفتی شنیدم اقا مهدی می خاد خونتون رو بفروشه

 با من که صحبت کرد گفت .در واقع این به اون

منظور بود که خونتون رو عوض کنید/گفتی می

تونی با مامانم یک جا زندگی کنی گفتم اگر مامان شما

 با من کاری نداشته باشه من که کاری ندارم !!!!

گفتی مامانم میگه دوری و دوستی .(خدا رحم کرده

 بود چیزی از پیمان دوستی مون نگذشته بود که این

 حرفا رو پیش کشیدی) از من عکس خواستی

ـــــگفتم عکس برای چی ؟؟؟یک دفعه صدایی از

پشت گوشی امد گفتم چی شد گفتی محکم زدم روی

قلبم عکس و برای اینجا می خوام ...

 

بعد از من خواستی به جون مامانم قسم بخورم که به

خاطر شما صبر می کنم .من !!!گفتم نیازی به قسم

خوردن نیست خوب صبر می کنم .البته حق داشتی

 چون هر اتفاقی ممکنه توی این ۲ سال بیفته اره

قســـــــــــــــــــــــــــم خوردم شما هم

قســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــم خوردی  .گفتی می ری

اما قلـــــــــــــــــبــــــــت رو اینجا جا گذاشتی.

 

 

من مترو هایی که عطیه برات خریده بود توی دستم

بود شما گفتی بیا اول پارک دانشجو من کلاس

داشتم .وقتی هم نبود گفتم اگر شما بیای خیلی بهتره

کمتر از ۱۰ دقیقه امدی من این طرف خیابون بودم و

 شما اون طرف قلبم به تپش افتاده بود.مرجان که امد

 با هم امدیم اون طرف خیا بون شما به گوشی زنگ

 زدی گفتی کجایی من مقابل مخابرات بودم امانتی ها

رو دادم و خداحافظی کردم .

 

سوار اتوبوس دانشگاه بودم که زنگ زدی .بعد از

تشکر که البته قابل شما رو نداشت ساعت ۱:۳۰ بلیط

 داشتی و رفتی..............................

 

 

نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1385| ساعت 9:11| توسط خودم و خودت| |

دوست دارم از خیلی وقت پیش ها بگم

امـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا بی

خیال میشم از روز اول شروع می کنم برام پیغام

 گذاشته بودی که بیام دهکده جهانی ولی من نمی

 تونستم بیام برات پیغام گذاشتم من نمی تونم بیام دیگه

 داشتم خارج می شدم که دیدم شما امدی بعد از سلام

 من گفتم کجایی گفتی دانشگاه منم ک ۳۰ ن بودم

 گفتی میای اینجا گفتم چه تیپی میای یه خورده تفرح

 رفتی بد گفتی میام میفهمی بد گفتی کاپشن کتان گفتی

 تنها بیام یا با دوستم بیام گفتم فرق نداره سر ۱۰ دقیقه

 که گفتی خودت رو رسوندی من جایی نشسته بودم که

 دیده کامل داشتم شما پشت سیستم نشستی با دوستت

 نیومده داشتی شیطونی میکردی من نمی خواستم

خودم رو نشون بدم گفتم این پسر که میره همشهری

که نیست پس مشکلی پیش نمیاد ادرس خودم رو دادم

 اما نمیدونم چرا نیومده گفتی بینیت رو عمل کردی

گفتم یعنی چی پرسیدی تصورت از من چی بوده من

و چه جوری تصور می کردی منم گفتم راستش را

 بخواهی هیچی یک چیز جالب می گفتی دوستم می

 گه بد از مدت ها شما هم و دیدیت این یک عذاب من

اینجا شما اونجا ========== بیاین بریم بیرون

اه اه عجب بابا از اونجایی که ما همه سیستم رو گرفته

 بودیم یک سیستم خالی شد گفتم بیا این طرف که قدم

رو چشوم ما گذاشتی امدین میگفتی به من نگاه کن منم

 خجالت داشتم می مردم گفتم عجب رویی داره

خلاصش کنم که گفتم من میخوام برم اما دنبال سر من

 نیای ها گفتی در مورد من چی فکر کردی

<><><><><> از ما اصرار که شما اول برو شما

 می گفتی خانوم ها مقدم ترند .ما رفتیم چند دقیقه بعد

شما امدی حتی پشت سرت رو هم نگاه نکردی .این

همش مال ۳۰ فروردین ۱۳۸۵ بود .تا فردا که من

پیغام ها م رو چک کردم گفته بودی ساعت ۵ ارشک

 منم امدم دقیق ۵ البته سیستم خالی نبود منتظر موندم

 شما رو سر سیستم دیدم من رفتم سیستم های اون

طرف ------شدم گفتم من اون طرفم شما یک سیستم

خالی کردی گفتی بیا اینجا منم امدم شما گفتی من بیام

 پیش شما من همین جوری جا خوردم رنگم بد جور

پریده بود ولی شما امدی شروع به صحبت کردی

وقتی به دوستت گفتی این کاپشن رو بگیر اگر امدن

 از منکرات راحتتر فرار کنیم من و می گی قلبم

ریخت از همه چیز گفتی اولین چیز در مورد رابطه

هات گفتی که من با خیلی ها بودم منم گفتم بله چی شد

 سریع گفتی منظورم رابطه دانشگاهی بوده اون لحظه

 از خودم بدم امد از خودم متنفر شدم چون تعریف از

خود نباشه ولی من تا به اون روز حتی یک پسر

کنارم راه نرفته بود چه برسه روی صندلی کنارم

بشینه بعد گفتی من یک چیزی هم میخورم که به هیچ

 وجه نمی تونم بی خیالش بشم گفتم پناه بر خدا این کیه

 دیگه فکر های خیلی بدی توی سرم امد داغ کرده

بودم ولی شما خونسردانه صحبت می کردی اصلا

حقیقت رو باید گفت من اینقدر نارحت شده بودم که

می خواستم گریه کنم شما از غذا های مورد علاقت

گفتی که اولیش خورشت قیمه بود بد گفتی من کوسه

می خورم من باورم نشد گفتم بزار بچه راحت باشه

گفتم اهواز چنین چیزی داره گفتی اره بعدش از این

که مربی والیبالی و بسکت کار می کنی از وقتی کنار

 گذاشتیش توپل شدی از اینکه ۳ تا خونه دارین تو

اصفهان.شهرکرد.اهواز و اینکه اصفهان به دنیا امدی

 اون هم از نوع طبیعیش ولی بزرگ شده اصفهان از

 شغل پدرت که تو میراث فرهنگی کار می کنه

مادرت بازنشسته شرکت نفت من اصلا تو این باغ

نبودم فقط به ابروم فکرمی کردم شما می گفتی نمی

خوای چیزی بگی من می گفتم چی بگم اون روز به

پایان رسید قرار شد من زنگ بزنم یکی ۲ ساعت بعد

 من زنگ زدم در مورد تمام نگرانی هام گفتم وارد

 بحث ها نمیشم

 

شاید دقیقه ها ما با هم صحبت کردیم ازاین که به

خاطر اشنایی با من روزه گرفتی که من باورم نشد

اخه درکش مشکله شرمنده اگر واقعا چنین چیزی بود

 باور نکردم اینده ای که هیچ چیزش مشخص نبود از

 این که من می تونم توشهر دیگه دور از خانواده

زندگی کنم یا اینکه اگر شما مجبور باشی کنار خیابون

 ادامس فروشی می کنی یک بار هم برات زنگ زدم

گفتم من می خوام برم دفتر مخابراتی شما گفتی من هم

 میام یا خوشبختانه یا متا سفانه ما هم دیگرو ندیدیم

 برای من خیلی جای سوال بود اخه یک پسری مثل

 شما من و ببینه خوشش بیاد بعد خواستگاری بکنه

همیشه توی چشمات یک چیزی برق میزد البته

فهمیدنش سخت نبود شایدم من اشتباه فکر می کردم

من احساس می کردم شما می خواهی من و از سر

خودت باز کنی ولی نمی دونی چطوری حتی من

وقتی از اراک رفتی گفتم من و بی خیال بار ها و

بارها بهت گفتم ولی شما بی خیال نشدی حتی یک بار

 هم که قرار داشتیم می خواستم برم جای دیگه و بهت

 اطلاع بدم من و بی خیال شی یک جایی سر دکتر

حسابی بود طبقه دوم با پله های زیاد البته با فضای

کوچیک از پله ها بالا رفتم از توی شیشه تصویر چند

 تا پسر رو دیدم البته خیلی هم خلوت بود راستش رو

 بخواهی ترسیدم گفتم رو در رو بهت میگم که گفتم

ولی شما گفتی چشمات چیز دیگه ای می گن من گفتم

کاری به چشمام نداشته باش که شما سرت رو گرفتی

یک فیلم هم برام بازی کردی سرت رو گرفتی مبنی

بر این که پر از درد شد می خواستم برات شربت قند

 درست کنم که متاسفانه نشد

 

نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385| ساعت 20:34| توسط خودم و خودت| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست