خیلی ببخشید سرما خوردی .نفهمیدم ،البته چه کار کنم با این رابطه
مسخره ای که ما داریم از این بهتر نمیشه.رابطه تلفنی ام قربونش برم
محدودیت زمانی و مکانی داره که چی اخه یکی نیست بگه این رابطه
رو جمعش کن بزار لب کوزه ابشو بخور .که چی اخرش معلوم نیست
همونی از اب در بیاد که می خواستی و فکرش رو می کردین .اصلا
حالم خوش نیست شاید هم اینا همش هضیون باشه و چرت و پرت ،
درست ۲ساعت پیش onشدم id بالا بود هم خوشحال از این که می
تونم جویای حالت بشم هم ناراحت از این که بی خبر میای میری ما رو
هم به ارزنی حساب نیاوردی من برای یک لحظه زد به سرم که بیام
بالا ولی......!!!بار دوم امدم تا دئباره امتحان کنم شاید چراغت
روشن مونده باشه که خوشبختانه افتخار دادین من تحویلت نگرفتم
چون.... نمی خواستم اینطوری باهات حرف بزنم ولی هر کاری کردم
نشد پس هر چی توی ذهنم بود و روی صفحه اوردم .البته نا گفته
نمونه که به دلایلی اصلا حال خوشی نداشتم. همه اخر سالی کاراشون
و کنار هم می زارن و بررسی می کنن منم تو ی این یکسال گذشته کم
بی عقلی نکردم .شاید حرفایی زدم که نباید می زدم ،یک جایی باید
می گفتم الا و للا نه ولی گفتم اره،
انشا الله در سال جدید خیلی چیزاو خیلی کارا عوض بشه
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 15:40 توسط برگ سبز
|

روز اربعیین به همراه مامان و ابجی ماشین و برداشتم و به خونه ی
دختر عمو مامان که به همین مناسبت مراسم داشت تو کوچه یک جوب
خیلی بزرگ بود که من قبل از رسیدن به اون یک ترمزی گرفتم که
نگو بعدش کلی خندیدیم من گفتم عجب چاله ای درست کردن ها
خلاصه رسیدیم با کلی فاصله پارک کردم البته پیاده که شدم و دیدم
خیلی ضایع هر کس ببینه می فهمه یک خانوم پارک کرده پس قفل و
باز کردم و دوباره پارک کردم .ما که رفتیم وسطای سوره انعام
بود.به هر حال باهاشون همراه شدیم البته منم سوره اخر انعام و
خوندم.بعد یک حاج اقایی امد که عجب لحن قشنگ و تاثیر گذاری
داشت.یک موضوعی رو تعریف کرد که مو به بدنم سیخ شد.موضوع
از این قرار بود که اقایی برای رفتن به کربلا خودش رو اماده می کرده
که خانومش
بهش می گه پسرمون رو با خودت ببر که اقا می گه اخه با اون گرما
کربلا بچه دوام نمیاره ها به هر حال می برش و اتفاقا تو ماشین از
فرط بی ابی فوت می کنه که همون جا کنار جاده خاکش می کنه و رو
به حرم حضرت ابوالفضل می کنه و می گه اقا دستت درد نکنه عجب
مهمون نوازی کردی بچم و ازم گرفتی .پس برای زیارت میره نجف
مرقد امام علی و شکایت حضرت ابوالفضل پیشش می بره.بر میگرده
ولی نمی دونسته موضوع رو چه جوری به خانومش بگه با کمی دل دل
کردن زنگ و می زنه و خانوم در رو باز می کنه بعد از استراحت اقا
با گریه می گه که دیشب خواب اقا ابوالفضل و دیده که گفته بیا
بچت پیش من بگیرینش پس عزم سفر می کنن وارد حرم میشن هرچی
می گردن بچه نبوده خانوم میگه مگه اامام دروغگو میشه پس بچم کو
؟اقا داشته زیارت میکرده که صدای بچش میاد میگه بابا !!همونجا
پدرش از حال میره وقتی به هوش میاد میگه بابا من توی این مدت پیش
اقایی بودم که خیلی مراقبم بود .فقط گفت به بابات بگو چرا شکایت من
و پیش بابام برده من یک بار شرمندش شدم .چقدر به ما نزدیکنو ما
خودمونم نمیدونیم .فقط رو داریم ،هیچی نیستیم فقط ادای همه چیز و در
میاریم.ولی به هر حال هم برای بـابـا و مـامـان و هم برای شمـــــــا
دعا کردم .برای خودمم طلب بخشش خواستم
امیدوارم خدا منو بخشیده باشه.
ودعاهام قبول کنـــــه ![]()
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 17:13 توسط برگ سبز
|

روز ۵شنبه امدم بیرون گفتم یک زنگی به شما بزنم البته همون
missed callکه اگر تونستی زنگ بزنی من حتی صدای بوق و
نشنیده قطع کردم بعد هر چی گرفتم نشد که نشد.تو فکر بودم که چرا
وصل نمی کنه .داخل مغازه بودم که زنگ زدی .گفتی بابات پیشت
بوده و قلبت ریخته اقا ما همونجا خجالت کشیدیم زنگ نزنیم یک چیز
پیش میاد بزنیم هم همین طور !!!
خدا من و بکشه .گفتم اگر می تونی یک ربع ۲۰ دقیقه دیگه زنگ
بزن .به من گفتی خیلی نامردی نباید یک حالی از من بپرسی چند
روز پیش موقع خالی کردن بار یک دفعه از دستت در امده و ما بین
انگشت شصت و سبابه بد جور شکافت برداشته.من کلی شرمنده شما
شدم چون بابات امده بود نمی تونستم هر موقع زنگ بزنم.بد جور دلم
به قولی ریش ریش شد که نگو الهی من بمیرم خوبه؟یکی نیست بگه
پسر جون حواست رو بیشتر جمع کن ؟![]()
اینم یه بوس روی دستت
که خیلی دوست داری
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 16:45 توسط برگ سبز
|

اول سلام بهونه ی قشنگ من برای زندگی،اره منم همون دیونه ی همیشگیت اینجانب از شما طلب عفو دارم.زیرا در یکی از نوشته هایم از زمان صحبت با شما نوشتم که اونم فقط به خاطره این بود که توی خاطراتم بوده ،و هیچ گونه ارزش دیگری ندارد.هیــــــــــــــــــچ کسم ندونه من خوب می دونم که هر طور شده برای 
وقت ها شده که هم صبح،هم بعد از ظهر،گفتم که من توقع زیادی از
شما ندارم .همین که زنگ بزنی و من حتی نتونم حرف بزنم فقط و فقط
به خاطره همین که به فکرم بودی یه دنیا ارزش داره .ما هم نمیدونیم
چه جوری ازخجالتتون در بیایم .امید ان دارم که این جسارت من و
این قصور من و ببخشایی.
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 7:0 توسط برگ سبز
|

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
روز جمعه بود هوا بارونی و طبق معمول خیلی دلگیر بود ساعت یک
ربع به ۸ بود که سمیه دوستم زنگ زد بعد از کلی صحبت متوجه
شدم smsدارم سریع بازش کردم با این مظمون که سلام دلم گرفته
دارم گریه می کنم نمی خام ناراحتت کنم اما کاش می تونستم باهات
حرف بزنم اما اصلا دلم یک باره ریخت گفتم یعنی چی شده اخه چنین
روحیه ای رو بهت نمی دیدم به عطی سپردم مراقب اوضاع و احوال
باشه تا من برم اشپزخونه و برات زنگ بزنم خوب چند بار برات
زنگ زدم می گفت تماس با مشترک مورد نظر امکان پذیر نمی باشد
اقا ما رو می گی گفتم یعنی چی شده دوباره سعی کردم که گرفت با
یک صدای گرفته گفتم اخه چی شده گفتی نمی دونم گفتم مگه به
چیزی فکر می کنی گفتی نه اصلا حوصله نداری از منم معذرت
خواستی که ببخشید(اتفاقا من خیلی خوش حال شدم چون من و محرم
دونستی بهم گفتی )اگر من بتونم تو این راستا کمکت کنم البته فکر
می کنم توی این جور کا را دلداری دادن یه خورده ضعیفم .ولی
همین که کسی باشه که به حرف دل ادم گوش بده تاثیر کمی نداره
حداقل سبک می شی من نمی دونم تونستم کمکت کنم یا نه من خوب
ماشاالله بهم باشه حیا رو تعطیل کردم و یک لیوان اب هم روش
خوردم .یک معمایی ازت پرسیدم که برای گفتن جوابش یک عرق
سردی کردم که نگو اصلا به خودم نمی دیدم بتونم راحت صحبت کنم
که کار به گفتن جوک و این جور چیزا گذشت .اونم چه
جوکی !!!!!!یکی از دوستام با bfخیلی راحت این معما براش یک
چیز پیش پا افتادست من بهش می گفتم اینا چیه که بهشمی گی اون
موقع خودم {البته باید حد هر چیزی نگه داشته بشه از اولو اقا
روی مارو باز کرد تقصیر روی گل با جمال و کمالات خودش بوده
خلاصه وقتی خندیدی خیلی خوشحال شدم.![]()
![]()
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 6:49 توسط برگ سبز
|


+
نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 17:59 توسط برگ سبز
|


+
نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 11:19 توسط برگ سبز
|

در بطن زندگي ما تابستاني بود وشاعري كه هرگز نسرود... استخري كه از روي تخته پرش آن دختركي با نگاه مخملي ونوازشگر به پايين مي پريد ومردي بود كه يك شب ابرها اورا باخود بردند... بردند... بردند... روزها همچون درختاني كهنسال و خسته در هر بيست وچهار ساعت فروافتادند و برطول عمر ما افزودند. سنگ صبور من سلام من همچون نيزه اي بودم كه از نخلها از هواي مسي رنگ بعد ازظهر از روزهاي آن تابستان مي گذشتم گرماي هوا به آرامي آهن پوست بدنم وفلز افكارم را نوازش ميداد من يك لحظه ID شما را ديدم ناخداگاه بدلم افتاد اين ID دختره با خودم گفتم شايد پسر باشه زود دست بكار شدم و كليك كردم وPm دادم Salam Khobi? Az koja hasti? گفتي: Mer30 من گفتم Asmet chie? و..... شما خودت را با اسم مستعار سپيده معرفي كردي؟ و.... دراين اوصاف مادر من وارد اطاق شد كمي سبزي خوردن تهيه كردبود تا پاك كند از من پرسيد با كي داري صحبت ميكني گفتم ميخاهي صداش را بشنويس گفتم ,voice داري گفتي: بله ولي من فراموش كرده بودم microfone من خرابه گفتم مادر من ميخواد صداي شما را بشنوه بنا بر اينspicerرا روشن كردم وشما يك جانبه با مادرم صحبت كردي ((سلام حالتون خوبه خسته نباشيد)) من در اين موقع شما را AD كردم نمي دانستم در كدام ناحيه به دور خود چرخيدم وبه اندامهاي وفاداري كه انگار يخ زده بودند نزديك شدم بدون دانستن بدون فهميدن... بدون دانستن بدون فهميدن... در خانه تلفن...... ... ... ... ... يكسال بعد موقع اي كه كارهاي فراقت از تحصيل را انجام ميدادم با جواد توي كافينت روبروي دانشگاه رفتم تا mileٍٍٍٍٍE ها مون را چك كنيم ID من تا بالا امد ديدم شما حضورداري و....مابقي ماجرا اما اين بار نمي خاستم بدون شناختن كسي با اون اشنا بشم من چه بخت و اقبالي دارم چه سعادت مند بودم اگر از ميزان بخت و اقبال واز آينده زندگي خود خبر داشتم اگر تيري را كه ما را نشانه مي رود ميدانستم سواري چون من را طلسم خواهد كرد چنان پر شتاب نمي تاختم تا هم صياد را بهت زده كند وهم شكاررا اين را مي خواهم بگم ع:عاقلانه شناختمت . . آ:آرزوهام را با تو به پرواز در مي آورم . . ش:شجاعانه براي رسيدن بهت تلاش ميكنم . . ق:قولهام را فراموش نمي كنم . . ت:تا آخر عمر با تو نازنينم مي مونم . . م:منتظرم باش
+
نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 10:51 توسط برگ سبز
|

بعد از موضوع اقا رسول که از اول اشنایی با اقا ارش پیش امد .چه عصابی از من خورد شد از بس خواهرش میامد برای مخ زنی یا به بهانه های مختلف با مامانش میامدن خونمون انقدر نگاهم می کردن که همونجا اب می شدم از اون موضوع به بعد انقد رو عصابم اسکی رفتن که نگو .دیگه کم کم بی خیال من شدن بعد به من گفت وقتی فکر می کنم می بینم تو لیسانس بودی و برادرم دیپلم چقدر ما زیاده خواه بودیم منم چون دیدم دیگه اقا رسول نامزد کردن گفتم من کاری به تحصیلات ندارم فقط شعور و شخصیت طرف خیلی مهم برام .خوب نامزدی دعوت شدیم من نمی خواستم برم مامان گفت اگر نیای فکر می کنن می گن ببین چی شده علی رغم میل باطنی رفتم تبریکم گفتم که از قرار معلوم من و به خانومشون معرفی کرده بودن .این موضوع گذشت تا امدم یک نفس راحت بکشم دوباره عاطفه خانوم برای پسر همسایشون امد خونمون انقدر مخ زد که نگو پسر خوبی و من تاییدش می کنم از این جور صحبت ها پسر خوب کم پیدا میشه و انقدر اطمینان دارم که می دونم حتی با یک دختر تلفنی صحبت نکرده تاحالا .با ادرس هایی که داد دیدم به به یکی از درس های دانشگاه تو کلاس روانشناسی با هم بودیم عاطفه خانوم اسم و فامیل من و به اقــــــــا امــــــــــیر داده که حاج اقا من و پیدا کنه و تحـــــــــقیــــــــــــقاتشو شروع کنه منتها اسم مستعار من و داده بود همون(رائده)اسم شناسنامه ایم رو بلد نبوده تحقیقات به بن بست رسید خوشبختانه!! !! دیگه این موضوع گذشت تا یکی از همسایه ها رو دیدیم گفت دخترت رو شوهرمیدی مامانم به خنده گفت مگر کسی و سراغ داری گفت اره ،مامانم گفت: حاج خانوم کسی رو قبول نمیکنن میگه تا زمانی که درسم تموم نشه نمی خام . پسر معلم بود و استاد دانشگاه ،دخترش گفت مگه چند سالته گفتم ۲۰ گفت بابا زود حالا منم نمیگم شوهرم بد ولی اگر دیرتر می رفتم بهتر بود . تا اینکه از۲۲/۸/ ۸۵ تو مطب یکی از اشنا ها رفتم به عنوان منشی که یکی از مراجعه کننده ها پیشنهاد داد منم گفتم فعلا قصد ندارم دارم درس می خونم .بعد به بهانه ای رفتم که ادامه حرفش رو نزنه.بعد از یک مدت خانوم دکتــــــــــــــــــــــر یک نفر و به مامانم گفت .جالب اینه که بابام میگه به حرفش گوش نکنید بگین بیان مامانم میگه حالا با باباش صحبت کنم منم میگم من اصــــــــــــل کاریم هر وقت بله رو گفتم بعد به بابا بگو هر موضوعی که پیش میاد ما چنین بحث هایی داریم تو خونه .۱۶ /۱۱/۸۵ سومین سالگرد فوت بابا بزرگ همه خونه مامانبزرگ جمع شده بودن که خالم گفت یکی از دوستام گفته خواهرت دخترشو شوهر میده یا نه یک پسری تو شهرک مهاجران هست که مهندسی ابیاری خونده پالایشگاه کار میکنه دنبال یک دختر نماز خون و مقید می گشته دوستم گفته بپرسم بگم بیاد یا نه ؟ وای نمی دونی ۴ نفری بالا سرم هر کس یک چیز می گفت یکی از خاطراتش می گفت و یکی می گفت شاید پسر تورو نپسندید فلانی انقدر نه نه کرد و ادعا داشت الان تو خونست منم گفتم منم نمی گم نمیخوام می گم الان زود هیچ کس نیست که به حرفای دل من گوش بده مامان و بابا که یک چیز می گن دوستامم همه میگن خاک تو سرت موقعیت هات رو از دست نده بزار حداقل بیان تجربت زیاد بشه از دار دنیا یک خواهر داریم که اونم میگه تو برو من می خوام از امکانات استفاده کنم خــــــــــــــــــــــــــــــدا شاهده می خواستم دیگه برم مشاوره دوست نداشتم به ارش بگم چو ن دوست ندارم فکر کنه من می خوام خودم رو تو چشمش کنم( چون نیــــــــــــــــــازی به این کار واقعا ندارم) .یک بارم که یکیشون رو گفتم ،گفت دیشب خوابم نرفته! منم راضی نیستم .شاید الان مطلب رو بخونی بگی چرا نگفتی !!!!!!!! خودمم دوست ندارم در موردش بحث کنم . 
+
نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 6:23 توسط برگ سبز
|

خوب من زنگ زده بودم خونه ی دوستات گفتن امده دانشگاه گفتم کدوم ساختمون گفتن اداره فارغ التحصیلان ،منم تا حالا گذرم اونجا نیفتاده بود گفتم یک سرکی بکشیم گفت ۲ سا عتی هست امده ما هم با خیال راحت داشتیم قدم می زدیم گفتم شما که نیستی دیدم به به یک باره با هم روبرو شدیم خیلی عجله داشتی گفتم ما میریم تو دانشکده گفتی منم میام ما تو ساختمون توی یکی از کلاس ها دیدم با اون اشکان بیات داری میای امدی بالا منم انگار که اصلا نمی شناسمت.که به روی من زدی،، معلوم که نمیشناسمت من از تابلو بازی خوشم نمیاد همیشه محافظه کار بودن بد نیست نــــــــــــــــــــــــــه.یک چیزی دیگه من همش بهت می گفتم من به شما اعتماد ندارم .شما هم که منظورم رو متوجه نمی شدی برام کارت شناسایی والیبال نشون می دادی .الله واعلم می گفتی خوب راهش رو بگو چشم منم نمی تونستم بگم بابا جون من و از این رابطه مطمئن کن .تو به سلامتی داشتی می رفتی منم.........نمیدونم در مورد خودم چی بگم فقط کاری کردم که نمی دونم درسته یا نه ؟؟؟؟{الان داری می گی دستت درد نکنه}(دوست دارم مثل یک عاقل فکر کنم نه اسیر احساساتم بشم ) .اصلا دوست ندارم به اینده نیومده فکر کنم (اما فکر می کنم)از گفتن و شنیدن کلمه دوستت دارم .بدم میاد(می خام بگم اما گفتنش سخت،از اینکه فکر کنی طرف داره خرت می کنه یا دست گذاشته به نقطه احساساتت) .خدا شاهده هیچ وقت تو رو از خدا نخواستم .همیشه دعا م اینه که اگر تیکه هم نیستیم با هم نباشیم بهتر به خـــــــــــــــــــــــــدا واگذار کردم .بهت بر نخوره اگر این حرفا رو اینجا نگم کجا بگم .حالا اگر خواستی تحلیل کنی من پایشم .همیشه پای برنامه ۱۰۰۰ راهه نرفته می نشستم از تجربه ها از دوستیها از رابطه ها و گوش می دادم .هر روزی که گوش می دادم بد جور تحت تاثیر قرار می گرفتم .باور کن شب ها به کارام فکر می کردم و گریه می کردم.خیلی دوست دارم احساس واقعی خودت و مثل من با صراحت بگی ،البته من خیلی باهات راحتم که اینارو گفتم
+
نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 6:15 توسط برگ سبز
|
