تبليغاتX
کاش می شد لحظه ها رو پس گرفت

 

با امروز دوستیمون یکساله شد .خیلی زود

 گذشت .انگار همین دیروز بود ولی هرچی بود

 خوب گذشت.تمام لحظه ها از اولین روز تا

 اخرین روز مثل یک نوار فیلم جلو چشمم رد

 میشه. امیدوارم در امن ترین سایه بان

 هستی دلواپس دلواپسی های یکدیگر باشیم .

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 7:7 توسط برگ سبز |

سنگ صبور من سلام

مي دوني به خاطر آشنائي با تو  آنقدر خوشحالم كه دنيا را ميتوانم تكان بدم.

هر  وا ‍‍‍‍‍‍‍‍‍ژه

در هر صفحه

همچون پرنده اي كوچك

در آن وسط

و همچون زره اي كوچك

در ميان انبوهي

از دانه هاست

تو همان واژه

واقع در وسط صفحه سفيد

هستي

پس تا مي تواني

در آن وسط

پرواز كن

نميدونم چرا  من هميشه به شما بدهكارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

...و ماه

زير پايمان

قرار دارد...

زمان كمي

باقي مانده...

وما...

هنوز آنچه را بايد ببينيم

نديده ايم...

البته دوست دارم تمام حالات درونيم و روحياتم را برات شرح بدم؟

زود جوش با همه اما نه به عنوان دوست صميمي!

انتخاب دوستان از راه امتحان كردن !

بعضي از مواقع اصلا"دوست ندارم با شخصي صحبت كنم؟

نمي دونم چرا؟

البته در چنين وقتهايي خودم به اطرافيانم اعلام ميكنم كه حوصله توضيح دادن به ديگران را ندارم .

البته تمام اين عوامل بستگي به مشكالتي كه در كار هاي روز مره اتفاق مي افته داره .

سال نو را تبريك گفتم sms

1 دقيقه on شدم  امدي و سوال جواب كردي  كه داشتي چكار مكردي ؟

.....................................................................................اين موضوع را خوب متوجه شدي

من 1 بار به قولي كه بهت دادم نتونستم عمل كنم و از اين بابت هنوزم شرمندم .

آه...

اي عاشق!

اي نخستين عشق

اي الهه

بدن يخزده من در جايي باز مي شود

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 17:31 توسط برگ سبز |

از کجا و کی شروع کنم که بهتر باشه هر چند از نوشتن خاطرات تلخ

و شیرین این چند روزه از طرف حاج اقا محروم شدیم هر چی می گم

کسی ما رو نمی شناسه می گه نه من خودم و بهتر می شناسم هیچ

مطلبی نظار تو وبلاگ ما هم سر سپرده ایم به دیده منت قبول داریم ولی

 این و می گم که تو سال جدید خیلی چیزها یک دفعه عوض شد.نمی

دونم چی بگم !!!این تغیرات خوب نبوده فقط و فقط خیـــــــــــــــــلی من

 و به فکر برده.که چرا اینجوری شد من ...من چی اصلا معلوم چه

کار می کنی هم می خوای همراهیش کنی .هم دوست داری کمکش کنی

ولی نمیشه

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 7:31 توسط برگ سبز |

 


تا کي عاشق باشم و از عشقم دور ؟ تا کي اسير تنهايي هايم

باشم و از يارم دور .....؟ تا کي بايد به خاطر دوري تو اشک بريزم و

حسرت آن دستهاي گرمت را بکشم...؟ تا کي بايد از خداي خويش

التماس کنم تا تو را به من برساند ، نزديک و نزديک تر کند تا بتوانم تو

را در آغوش بگيرم؟... تا کي بايد صداي غم انگيز آواز مرغ عشق را

بشنوم و دلم برايت تنگ شود؟ تا کي بايد غروب پر درد عاشقي را

ببينم و دلم بگيرد!تا کي بايد تنهايي به خورشيدي که آرام آرام به

پشت کوه ها مي رود را نگاه کنم وتا کي بايد لحظه ها و ثانيه ها را

يکي يکي بشمارم تا لحظه ديدار با تو فرا رسد؟ خسته ام....يک

خسته دل شکسته عاشق بي سر پناه عاشقم!يک عاشق ديوانه

سر به هوا تا کي بايد کنج اتاق خلوت دلم بنشينم و با قلم و کاغذ

درد دل کنم ?تا کي بايد دلم را به فرداها خوش کنم و پيش خود

بگويم آري فردا وقت رسيدن است !تا کي بايد در سرزمين عاشقا

سر به زير باشم و چشمهاي خيسم را از ديگران پنهان کنم؟ تا کي

بايد بگويم که عاشقم ، ولي يک عاشق تنها ،عاشقي که

معشوقش در کنارش نيست!تا کي بايد به انتظارت زير باران بنشينم

و همراه با آسمان بنالم و ببارم و تا کي بايد با دستهاي خالي ، با

آغوش سرد ،با دلي خالي از آرزو و اميد ، با چشماني خيس و

شاکي زندگي کنم؟ آري تا کي بايد تنها صداي مهربان تو را بشنوم

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 15:26 توسط برگ سبز |

 

نمی خواهم نمی خواهم به جز من دوستدار دیگری باشی

برای لحظه ای حتی به فکر دیگری باشی

نمی خواهم صفای خنده ات را دیگری بیند

نمی خواهم کسی نامش به لبهای تو بنشیند

نمی خواهم که نقش چهره ات در خاطرش ماند

نمی خواهم نگاهی با نگاه پاکت آویزد

نمی خواهم کسی با یار من اصلا سخن گوید

اگر چه قاصدی باشد و از من سخن گوید نمی خواهم ...

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 17:16 توسط برگ سبز |