ஜ☆ஜقاب کوچک من و تو☆ஜ☆ஜ
دخترِ ماه بهمن گلِ همیشه عاشق دختر ِ ماه بهمن چى به سرم آوردى ببین چه كردى با من؟ من اهلِ عشق نبودم دل به كسى نبستم چه كردى با دلِ من كه حالا عاشقَ هسْتم تو از كدوم حوالى به سمت ِ من پریدی عشقِ بدونِ امّا عشقِ بدونِ تردید سایهبونِ چشاته دستاى گرم ِ خورشید من باورم نمیشه یه معجزهس اگه من تو چشم ِ تو صداشم تو كه پرنده بودى تو آسمونِ آبى بگو چى شد كه مىخواى رو دست ِ من بخوابى من باورم نمىشه دختر ِ ماه ِ بهمن یه آشیونه از عشق مىخواى بسازى با من عشقِ بدونِ امّا عشقِ بدونِ تردید سایهبونِ چشاته دستاى گرم ِ خورشید
خلاصه از خیلی وقت پیشه که چیزی ننوشتم وقت و حوصلشو نداشتم اما الان یک دفعه دلم نوشتن خواست.از اینجا میگم که شب قبل از امتحان افکار عمومی بود از اونجایی که میان ترمم ایده آل نبود خیلی از اتحانش می ترسیدم به خاطر اینکه ترم آینده هم ارائه نمی شد.نمی تونستم حذفش کنم در گیرو دار خوندن بودم همراه با استرس که تلفن زنگ خورد تا مامان گفت ا کی معرفی کرده توی دلم خالی شد دستام یخ کرده بود انگار خبر مرگم و داده بودن من داد می زدم بابا رعایت کنید من امتحان دارم مامان هم همچنان صحبت می کرد می گفت این بار رو دیگه گوش به حرفش نمیدیم .موقعیتش هم خوب،یک خبر جدید می رسید این تلفن زنگ می خورد.خلاصه که بابا هم قبلا من و تهدید کرده بود که هرکس بیاد من دیگه ردش نمی کنم گفتم خانم این دیگه جدی که اتفاقا زنگ زدی گفتم یک خبری شده فردا بهت زنگ می زنم میگم بعد از امتحان زنگ زدم و بهت گفتم ،گفتی خودت یک کاریش کن همیشه من باید یک کاری کنم .معذرت می خواهم دوستای صمیم می گفتن خر نشی ها بگو بیان خودت که بهتر میدونی این دوستی ها عاقبت نداره شاید ما هم یک عروسی افتادیم همه اطرافیام در حال شوخی کردن بودن اما این من بودم که باید مبارزه می کردم مرجان می گفت اگر این پسر موقعیتش خوبه بیاد و تو از اون خوشت بیاد چه کار می کنی شیطون و بیشتر می کردن تو ذهنم منم گفتم مگر ساده است حالا بر فرض که قبول کنم پس احساسی که من وسط گذاشتم تمام آرزوهایی که تو خیال خودم ساختم چی میشه مگر به ظاهر فراموش بشه وگرنه همیشه همراهمه خیلی سخته که همه یک طرف باشن و تو طرف دیگه اون موقع با تمام وجودت تنهایی و حس می کنی عطی هم کم منو اذیت نمی کرد دیگه چه امیدی داشتم گفتم خدایا قرار بود کمکم کنی نه اینجوری حالا من باید چه کار کنم.الهام دوست صمیمی و هم دانشگاهی بعد از8سال دوستی صاف و ساده که قرار بود به ازدواج ختم بشه الان یک ماه میشه که تموم شد و رفت .الهام بیشتر از همه بهم می گفت اشتباه نکن گریه هاش بد جور اعصابم و بهم ریخته بود.یعنی میشه این همه سال هیچ بشه بره منم خیلی غصشو می خوردم توی این 3سال دانشگاه ما با هم زندگی کرده بودیم البته تمام لحظاتشو حتی خصوصی ترین حرفاش و به من میزد.بگذریم قرار شد روز سه شنبه عصر منم جلوتر خبر دادم که در جریان باشی ،من همش یا نق می زدم یا غر غر می کردم دیگه اعصاب مامانم ریخته بود بهم دیگه بابا گفت اگر ÷ای کسی در میون بگو گفتم نه بابا بابا می گفت رو کن هرچی هست از اینطرف هم مامان به عطی می گفت من تمام حالتش و درک می کنم مطمئنم به کسی قول داده احتمالا توی شهر دیگس من همه اینا رو می دونم ولی به روش نمی زنم.تا روز سه شنبه همه چیز مرتب و تمیز بود منم ظهر رفتم حمام و آمدم لباس ÷وشیدم همون کت و دامن یاسی بابا هم میامد می گفت ما شاالله چه خوشگل هم شده ان شاالله عروسیت صلوات می فرستاد اصلا نمی دونی قلبم تو دهنم بود به خدا،بابا گفت حواست رو جمع کن ببین از مادر شوهرت خوشت میاد گفتم بابا خواهشا برو این بلای آسمانی از طرف شماست.بابا رفت منم انقدر استرس داشتم خیلی ببخشید جام دم در دستشویی بود.مامان گفت راستشو بگو کسی و می خوای نه انگار خیلی تابلو کرده بودم دوست داشتم همه چیز و بگم اما به سفارش شما چیزی نگفتم دلیلش هم نمی دونم!!گفت قسم بخور منم به ناچار خدا من و ببخشه توی چشمای مامانم نگاه کردم و قسم دروغ خوردم.تا یک ربع به 5 رسیدن من جلو آمدم و به مادرش به خواهرش به عمش دست دادم.رفتن نشستن منم رفتم چای بریزم تمام مدت زیر نظر بودم خیلی لحظه بدی بود مثل فیلم ها که وقتی چای میارن به چشم های دختر نگاه می کنن همونطور شد چشم تو چشم مامانش من روبروشون نشسته بودم سرم پایین بود و با دستام بازی می کردم.سکوت عجیبی بود تا مامانش در مورد پسرش توضیح داد.خواهرشم ازم پرسید چی می خونی . مامانش می گفت چون عروس اولمون باباشم دوست داشت بیاد.خدا رو شکر که نیامد تا دم در باهاشون رفتیم.این بود قصه غصه ما جمعه رفتیم پیست با دوست مامان و خاله با پسر خاله که فرداش اعذام به خدمت بود.خیلی خوش گذشت جای شما خالی 4نفری روی توییپ نشستیم شهروز حولمون داد و نامردی نکرد خودش و پرت کرد رو ما به 10ثانیه نکشید که متهدم شدیم سرم محکم خورد رو برفا همگی افتادن رو من بدبخت 2بار اینجور شد دیگه من انصراف دادم داغون شدم الان که دارم می نویسم تمام بدنم درد می کنه سرم سنگینه انگار. موندم پایین از بچه ها فیلم و عکس می گرفتم.تا رسیدیم خونه بعد از ناهار ملکوتی شدیم .برای نماز بیدار شدم تا ساعت 2:30شب خوابم نبرد البته شما هم ساعت 23:25زنگ زدی تعجب کرده بودم در اتاق و بستم و صحبت کردم گفتم کجایی گفتی اصفهانم گفتم اونجا چکار می کنی به جای اینکه بگی اومدم به عمو اینا سر بزنم گفتی من که دلم تنگ می شه برای شما زنگ می زنم حق ندارم دلم برای پسر عموهام تنگ بشه منم گفتم من که چیزی نگفتم. لطف می کنی به خدا برام زنگ میزنی کاش منم می تونستم هر وقت بی خوابی زد به کلم برات زنگ بزنم اما این امکان هیچگاه برای من فراهم نمیشه من داشتم تایپ می کردم که زنگ زدی رفتم به ادامه تایپ کردن 2تا اس ام اس هم برات فرستادم حالت عوض بشه. قرار بود کت و شلوار بخری گفتم خریدی گفتی آره طوسی مبارکت باشه ان شا الله کت و شلوار عروسیت تو÷ولوی من قربونت بشم عزیزم. آدم عزيزانشو فراموش نميکنه بلکه به نديدنشون عادت ميکنه.....تقديم به کسي که عادت به نديدنش مثل فراموش کردنش غيرممکنه عادت بد چیزیه نه؟ نه عاشق بودم و نه محتاج نگاهي که بلغزد بر من ، من خودم بودم و يک حس غريب که به صد عشق و هوس مي ارزي نیستی تا ببینی
من که کسی نبودم
آخه تو من چى دیدى؟
اندازهى تو باشم



| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |


