دلگیر باد شدیدی میاد همه خوابن منم طبق معمول خوابم نمی بره یک عالمه روزنامه دور و برم ریختم و از هر کدوم یک قسمتیش را می خونم یکم البته دست و پا شکسته جدول حل کردم .حالت خیلی بدی دارم دستام یخ کرده گفتم بنویسم شاید بهتر باشه .توی این چند روز نمی دونم چرا سعی می کنم نشون بدم ناراحت نیستم اما به خودم که نمی تونم دروغ بگم از دست کسی ناراحت نیستم کسی چیزی هم بهم نگفته .اما..........
+
نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 16:33 توسط برگ سبز
|

امروز یک ساعت بیکار بودم تا کلاس بعدیم شروع بشه رفتم اسمم و برای نمایشگاه کتاب نوشتم 17/2 عازم سفر علمی میشیم .جات و خالی میکنم یک صندلی اضافه گرفتم به خاطر تو کاش می تونستی میامدی گوشی وبر نداشتی بلافاصله که زنگ زدی شک کردم خودت باشی !!! این بار هم نشد!!! تا گوشی دیدم خاموشه گفتم حتما جلسه ای چیزی بودی شرمسار شدم می خواستم حالت و بپرسم بد جور سرفه می کردی
.می دونستم من اصلا شانس ندارم برات زنگ بزنم اما زدم که
. از بس
بچم
حساسه (مواظب خودت باش عزیزم) ![]()
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 18:44 توسط برگ سبز
|

استادامون حرف جالبی زد می گفت:عشق های چشمکی با اخم های تلخکی از بین می رن
از گفتش خوشم آمد گفتم بنویسمش بد نیست![]()
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 18:39 توسط برگ سبز
|

صبح روز دوشنبه .بابا و مامان رفتن کوه هرچی به ما گفتن ما تکون نخوردیم خواب و ترجیح دادم .مامان طبق معمول گفت خورشت با شما تو آشپزخونه بودم که دیدم گوشی زنگ می خوره 8 صبح زنگ زدی خونه. چیزی که یادم مونده اینه که کلی خندیدیم وقتی به حرفا فکر میکنم هیچ اساس خواصی نداشتن .اصلا یک آن فکر کردم واقعا حالت خوب نیست که بهت هم گفتم .ولی از حق نگذریم تو خدای رو هستی در کل روز خوفی بود.جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــگرتو 
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 1:43 توسط برگ سبز
|
