تبليغاتX
ஜ☆ஜقاب کوچک من و تو☆ஜ☆ஜ


ஜ☆ஜقاب کوچک من و تو☆ஜ☆ஜ

 تازه داشتم نفس می کشیدم  امروز قبل از اینکه زنگ بزنی تلفن خونه زنگ خورد فکر

می کنی کی بود .خواستگار جدید می خواستن قرار بزارن که بیان وای نمی دونی

مثل آدم هایی شدم که دستشون رو شده چون اون قبلی و الکی رد کردم همه می

گن تو منتظری اینم تابلو مامانم میگه من این چیزا رو می فهمم تو نمی خواد من و

گول بزنی خیلی وقتی که زیر نظرت دارم وای مامانبزرگ و نمی دونی میگه حتما بهت

گفته منتظرم بمون انقدر بمون تا مثل ... بشی. عطیه  میگه تا 8 سال دیگه صبر کن

باشه .حالا این منم که باز ریش و قیچی دستمه و خودم باید درستش کنم این منم

که نباید قولمون و یادم نره.خدا میدونه چقدر استرس دارم.نمی تونم ناراحتیم و پنهان

کنم به خاطر اینم یک بوهایی بردن.البته که حق دارن؛ این منم که زبونم کوتاهه و هیچ

دفاعی از خودم ندارم تو هم که...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387| ساعت 9:35| توسط خودم و خودت| |

 دیروز رفتم کافی نت نقش جهان برای ثبت نام ارشد جای شما خالی نشستم

همون جائی که شما روز اول با دوستتون آقا جواد نشسته بودین منتظربودم تا نوبتم

بشه خیلی وقت بود که اونجا نرفته بودم تا اونجا نشستم یاد اون روز افتادم .نمی

دونستم اون لحظه چه احساسی باید داشته باشم خوشــحال بابت آشنــائی یا اینکه

دلتنگ البته اگر دیگه دلی باقی مونده باشه که مطمئنا باقی نمونده

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387| ساعت 10:26| توسط خودم و خودت| |

دیروز نمی دونم چرا حالم خوب نبود نمی دونم به خاطر غذای ظهر بود یا نه خلاصه که رفتم سر کلاس اونجا هم دچار حواس پرتی شده بودم خانم شعبانی ازم پرسید مریم تو کلاس هستی گفتم آره اما اون خودش فهمیده بود.سمانه هم از قرار معلوم شاید دیگه نیاد کلاس، باهم دیگه رفتیم مخابرات ببینم دفترچه ارشد داره یا نه که گفت باید بری خیابون مخابرات ،همچنان و به شدت داره بارون میاد ولی هر طور شده باید برم امروز بگیرم تا دفترچه را پر کنم.مامانم خیلی دوست داره من ارشد قبول بشم به خاطر اینکه پارسال شرکت نکردم هرکس رسید یک چیزی بهم گفت تا ببینم خدا چی می خواد.  برای فردا کلاس زبان هم گفته  یک عکس خانوادگی بیارید و همه را باید تعریف کنیم یک سری ها رو حفظ کردم مونده یک سری دیگه،امروز از ساعت 7که عطیه رفت بابا هم رفت من بلند شدم و صبحانه را که خوردم رفتم تو آشپزخونه که خیر سرمون خورشت سبزی ای بپزیم متاسفانه چاقو ناجوانمردانه دستم را هدف گرفت نمیدونم چه طوری خورد ولی ضربه شدید بود ناخنم را شکست سریع زیر آب گرفتم ومحکم نگهش داشتم وچسب زخم زدم .
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387| ساعت 11:44| توسط خودم و خودت| |

دارم از این همهگریه آب میشم

رو سر دنیا دارم خراب میشم

خیلی مأیوسه دلم یه کاری کن

داره می پوسه دلم یه کاری کن

غم و غصه شده حق دل من

به همینا مستحقه دل من

دلی که بی تو بتونه دل باشه

به خدا بهتره زیر گل باشه

دارم از درد غریبی آب میشم

رو سر خودم دارم خراب میشم

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387| ساعت 11:42| توسط خودم و خودت| |

به اینکه من تو رو دوســت دارم یک لحظه هم نباید شک کنی همین قدر که من تو رو دوسـت

دارم می دونم تو هم غیر از این نیستی. اینا همه درست در میاد این حس غیر از رابطه قلبی

نمی تونه چیزه دیگه ای باشه .با گفتن اون حرفام قصد نداشتم تو رو تست کنم که باز ازت

بشنوم که هنوزم من و دوست داری یا نـــــــــــه هیچ وقت هم به خودم این اجازه را ندادم

که در موردت فکر بدی به سرم بزنه چون باورت داشتم و دارم!ولی این فکر خیلی وقت با

من بوده یک لحظه راحتم نمیزاره

نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387| ساعت 14:41| توسط خودم و خودت| |

حالمان بد نیست غم کم می خوریم

حالمان بد نیست غم کم می خوریم

کم که نه ! هر روز کم کم می خوریم

آب می خواهم سرابم می دهند

عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب

از چه بیدارم نکردی آفتاب ؟؟؟

خنجری بر قلب بیمارم زدند

بی گناهی بودم و دارم زدند

 

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست× از غم و نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد× یک شبه بیداد آمد داد شد

عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام × تیشه زد بر ریشه اندیشه ام

عشق اگر این است مرتد می شوم × خوب اگر این است من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است × کافرم دیگر مسلمانی بس است

در میان خلق سر در گم شدم × عاقبت آلوده مردم شدم

بعد از این با بی کسی خو می کنم × هرچه در دل داشتم رو می کنم

نیستم از مردم خنجر به دست × بت پرستم بت پرستم بت پرست

بت پرستم بت پرستی کار ماست × چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم × طالعم شوم است باور میکنم

من که با دریا تلاطم کرده ام × راه دریا را چرا گم کرده ام ؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن × من خودم خوشباورم گولم مزن

من نمی گویم که خاموشم مکن × من نمی گویم مرا غم خوار باش

من نمی گویم ...

دگر گفتن بس است × گفتن اما هیچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شیرین! شاد باش × دست کم یک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما یاری نبود

قصه هایم را خریداری نبود !!!

وای ! رسم شهرتان بیداد بود

شهرتان از خون ما آباد بود

از درو دیوارتان خون می چکد

خون من . فرهاد. مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شومتان

خسته از همدردی مسمومتان

این همه خنجر دل کس خون نشد

این همه لیلی .کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فریادتان

بی ستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پیشه ام

بویی از فرهاد دارد تیشه ام

عشق از من دور و پایم لنگ بود

قیمتش بسیار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پایم خسته بود

تیشه گر افتاد دستم بسته بود

هیچ کس دست مرا وا نکرد ؟ نه!

فکر دست تنگ ما را کرد ؟ نه!

هیچ کس از حال ما پرسید ؟ نه!

هیچ کس اندوه ما را دید ؟ نه!

هیچ کس اشکی برای ما نریخت× هر که با ما بود از ما میگریخت

چند روزی است حال و روزم دیدنیست × حال من از این و آن پرسیدنیست

گاه بروی زمین زل می زنم × گاه بر حافظ تفائل میزنم

حافظ دیووانه فالم را گرفت× یک غزل آمد که حالم را گرفت

&&ما ز یاران چشم یاری داشتیم &&

 

&&خود غلط بود آنچه می پنداشتیم &&

 



اگر به سخنی که گفته اید با تمام وجود پایبند هستید، دیگر نیازی نیست برای آن پوزش بخواهید .  ارد بزرگ

 

شايد بتوانيد دست و پای مرا به غل و زنجير کشيد و يا مرا به زندانی تاريک بيافکنيد ولی افکار مرا که آزاد است نمی توانید به اسارت در آوريد.  جبران خلیل جبران

 

چون دانستی که خدا از خاکت آفریده کردنکشی و خود رایی مکن . بزرگمهر

نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387| ساعت 11:34| توسط خودم و خودت| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست