ஜ☆ஜقاب کوچک من و تو☆ஜ☆ஜ
چشمهايت به یاد تو شبـــــها آسمان را می نگرم روز پنج شنبه اولین روز از دومین ترم زبانم بود مدیر آموزشگاه وارد کلاس شد و گفت کی دوست داره به کلاس 30 بره من گفتم برام فرق نداره پس من اولین داوطلب بودم تو کلاس کناری نشستم استاد جوانی با قدی بلند وارد کلاس شد البته عینک هم داشت .با کت و شلوار سرمه ای قیافه ی مضحکی داشت در بدو ورود تا زمانی که کلاس و ترک کرد خیلی حرف زد به قول خودش سنگاش و به فارسی با ما واکند جریمه هم در نظر گرفت که اگر یک کلمه به فارسی از دهنمون بپره بیرون باید 1کیلو شیرینی ناقابل تهیه کنیم .نمی دونی که چقدر حرف زد هرچی که دلش خواست نقض کرد تازه می گفت باید تو این 2ساعت فکر کنی آمدی یک جزیره و باید موبایلت و خاموش کنی.می گفت برید فیلم خارجی ببینید، ببینید 2 نفر خارجی ابراز عشقشون چه مدلیه , یا وقتی دعواشون میشه چطور با هم رفتار می کنند یا چرا اتاق بچشون جداست یا چرا باید قبل از 9خواب باشه.انگار مامور شده بود یک روزه فرهنگمون و مذهب و قانون و عوض کنه .شب و روز و باید با زبان یکی کنم خیلی سخت گیره""(.یک بدبختی که برام پیش آمده واحد درسیم به جای 3واحد 2واحد ثبت شده تو کارنامه هروز صبح کارم شده اینکه برم دانشگاه روزی 10 تا امضا از آقایون و خانم های دکتر بگیرم ولی تا حالا کارم درست نشده .انقدر عصابم خورد شده که نگو .الان تقریبا تمام اتاق های معاونت آموزشی و رفتم ،لعنت خدا بهشون بیاد که خودشونم نمی دونن چکار باید کنند. ) از بابت دیروز شرمنده در به کار بردن کلماتم دقت نکردم .به جای اینکه بگم حالا واجب نیست گفتم زیاد مهم هم نیست. آخه وقتی مامانت داره میاد با بابا بعدشم میخوای بری بیرون کافی نت به خاطر وب دادن.خوب معقولانه به نظر نمی رسه . تو بقیه روزا کلاس داری از خروس خون تا غروب ،خدا را که خوش نمیاد .جمعه وقت آزادته که من نمی تونم از خونه بیام بیرون اگر خونه باشم فقط می تونم چت کنم همین. چون خیلی خطرناکه حسن.بیخیاله *دیدار* من از حق خودم گذشتم تو هم بگذر .تا همین حد که به فکر دیدار بودی خودش کافیه . نام من عشق است آيا مي شناسيدم؟ زخمي ام زخمي سرا پا مي شناسيدم؟ آری ، آغاز آری ، آغاز دوست داشتن زیباست گرچه پایان راه ناپیداست من دیگر به پایان راه نمی اندیشم که همین دوست داشتن زیباست زیباست گرچه پایان راه ناپیداست من دیگر به پایان راه نمی اندیشم که همین دوست داشتن زیباست یه نفر ... یه جایی ... تمام رویاهاش لبخند توست و زمانی که به تو فکر میکنه احساس میکنه که زندگی واقعا با ارزشه پس هر وقت احساس تنهایی کردی این حقیقت را به خاطر بسپار یه نفر ... یه جایی ... تمام رویاهاش لبخند توست و زمانی که به تو فکر میکنه احساس میکنه که زندگی واقعا با ارزشه پس هر وقت احساس تنهایی کردی این حقیقت را به خاطر بسپار یه نفر ... یه جایی ... در حال فکر کردن به توست خوب حالا میریم سر اصل مطلب ببین عزیز من شرایطت تو قبول دارم .منم اصراربه مزدوج شدن ندارم اگر کسی کاری به من نداشته باشه من که حرفی ندارم عجله هم ندارم (.امـــــــــا،امان از این اما) منم اینجا فقط به تو این مسائل و می گم توی این شرایط کسی نیست که من و درک کنه خوب به نظر اونا این یک امر عادیه اما این منم که سعی می کنم از اون فرار کنم البته یک دختر عاقل هیچ وقت موقعیت خوبی که الان داره رو از دست نمیده چون به قول معروف شانس یکبار در خونت و میزنه اگر نگیریش رفته یک جای دیگه(البته تو برای من شانس بزرگی هستی توی این مدت بالاخره یک جوری تاثیر مثبت روی هم گذاشتیم البته من اینجور فکر می کنم)این هم هست که واقعا دوستی یک ریسک بزرگه چرا چون پای زندگی درمیونه اونم به دقت بالا نیاز داره!! نه من خانواده تو را می شناسم نه تو خانواده من و البته شما یک پله جلوتری چون خانواده را از نزدیک دیدی من که آدم سنگ دلی نیستم روی قولی که دادم هستم ولی من میگم هر چیزی از یک جایی شروع میشه از طرف دیگه باید تموم بشه حالا چون شرایط معلوم نیست چه موقع جوربشه پس حالا که رابطمون خوبه گوشه شیطون کرمشکل خاصی باهم نداشتیم و نداریم اگر بوده رد شده>>می تونیم این دوستی و تموم کنیم این طوری .2مزیت داره1. حد اقل من پیشنهاد دادم 2.با دلخوری از هم جدا نمیشیم.من چاره کار و توی این میبینم. عشق آن نيست که يک دل به صد يار دهيد عشق آن است که صد دل به يک يار دهيد تورابه دادگاه خواهندکشید ... بیا که تا نفسی هست یار هم باشیم به غنچه های محبت بهار هم باشیم
دوست من
پنجرههاي روحت هستند.
در آنها به تماشا می نشينم
اندوهت را
زنده بودنت را
خستگيت را
اشتياقت به عشق را
وفاداريت را
هراست را
اميدت را
خوشي زندگيت را
چشمهايت
دوست من
پنجرههاي روحت هستند
در نگاهت
كشف ميكنم
تو را .
آسمانی که ستـــــاره هایش تو را در من زنده میکند
و به یاد تو همیشه گلها را میبینـــــــم
که شمع عشق تو را در من روشن کرد
و به یاد مهربانیهــــایت خورشید را میبینم
که روشنائیش زمیــــن را روشن میکند
و به یاد قلب پاکت که روحــــم را جلا میدهد
و به دریای بیکــــران و آسمان آبی بودن
نامه هایت را میخوانــــم
نامه هایی که خاطـــرات تو را در من زنده میکنــــد
و به یاد تو همیشه منتظــــر میمانم
که روزی نه با یـــاد تو
بلکه در کنــــارت .... دنیا را زیبا میبینم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم، شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد باغ صد خاطره خنديد عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم ساعتي بر لب آن جوي نشستيم تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت من همه محو تماشاي نگاهت آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فرو ريخته در آب شاخه ها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ يادم آيد : تو به من گفتي : از اين عشق حذر كن! لحظه اي چند بر اين آب نظر كن آب ، آئينه عشق گذران است تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است باش فردا ، كه دلت با دگران است! تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن! با تو گفتم : "حذر از عشق؟ ندانم! سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم! روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد چون كبوتر لب بام تو نشستم، تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم" باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...! اشكي ازشاخه فرو ريخت مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت! اشك در چشم تو لرزيد ماه بر عشق تو خنديد، يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم پاي در دامن اندوه كشيدم نگسستم ، نرميدم رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم! بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

با شما طي کرده ام راه درازي را
خسته هستم خسته، آيا مي شناسيدم؟
راه شش صد ساله اي از دفتر حافظ
تا غزل هاي شما، آيا مي شناسيدم؟
اين زمانم گر چه ابره تيره پوشيدست
من همان خورشيدم اما مي شناسيدم؟
پاي رهوارش شکسته سنگلاخ دهر
اينک اين افتاده از پا را مي شناسيدم؟
مي شناسد چشم هايم چهره هاتان را
همچناني که شما ها مي شناسيدم
اين چنين بيگانه از من رو مگردانيد
در مبنديدم به حاشا مي شناسيدم؟
من همان دريايتان اي رهروان عشق
رود هاي روح دريا مي شناسيدم
اصل من بودم، بهانه بود فرعي بود
عشق قيس و حسن ليلا مي شناسيدم؟
در کفه فرهاد تيغه من نهادم من
من بريدم بيستون را مي شناسيدم؟
مسخ کرده چهره ام را گر چه اين ايام
با همين ديدار حتي مي شناسيدم؟
من همانم آشناي سال هاي دور
رفته ام از يادتان، يا مي شناسيدم؟
شاید به حبس ابد محکوم شوی .
جزییات جنایتت مشخص نیست اما اثر انگشتت رابرروی قلبی شکسته یافته اند
...................................................![]()
آزمودم زندگی دشت غم است شادیش اندوه و عیشش ماتم است
...................................................![]()
در میان جمع مردان یا همیشه مرد باش یا دم از مردی مزن یا یکسره نامرد باش
...................................................![]()
بمیرم من واسه اون دلشکسته که چون من خیری از دنیا ندیده
...................................................![]()
خنده ی تلخ من از گریه غم انگیزتراست کارم از گریه گذشته به خودم میخندم
...................................................
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |





