ஜ☆ஜقاب کوچک من و تو☆ஜ☆ஜ
ساعت و از روی دیوار برداشتم ایستاده تکیه دادمش به مبل همین که یک کم رفتم اونطرف ساعت افتاد روی شیشه عسلی و شد 3 تیکه.سال قبل هم چندتا از ظرف های چینی مامان و شکستم.این چند روز به هوای امتحان زبان اصلا کمکشون نکردم چه امتحانی دادم من, خیلی سخت گرفته بود.امیدوارم قبول بشم امروز میرم کارنامه ام رو میگیرم.بالاخره طلسم خریدن تلویزیون شکسته شد.و البته با یک سینمای خانواده.امروز قراره بیارنش.توی چند دقیقه همه خبرهای داغ بهت مخابره شد. رو بزنم خط مشی من همونه که بوده وتغییر نکرده، شاید لحن نوشتنم درست نبوده باشه اما حق مطلب ادا شد.خواه پند گیر خواه ملال.البته اگر به قول خودت لب تاپ تون را بگیرید و وب ان شا الله 2 روز در هفته هم که شده همدیگر و رویت کنیم یک مقدار از این بار دوری کم خواهد شد.به امید تحقق یافتن این امر. بعدش حرکت کردیم حدود 7شب بود که رسیدیم.مسیر جالبی داشت پربود از درخت های گردو البته نماد شهرشون که همون گردو باشه از ورودی شهر به چشم می خورد.شب که گذشت تا ساعت 2:30بیدار بودیم از هرچی که فکرشو کنی حرف زدیم خیلی صمیمی ومهربون حتی یک لحظه هم احساس غریبی بهت دست نمیداد.جمعه رفتیم به قول خودشون صحرا یک مسیر 1 کیلومتری رو باید پیاده میرفتیم مسیری که دو طرفش سنگ بود و زمین ها به فاصله یک متر از سطح زمین قرار داشتن منظره زیبایی بود. یک تنور نون داشتن سریع گرمش کردن و خمیر ها رو برای زدن تو تنور گذاشتن تا حالا از نزدیک تنور و ندیده بودم خیلی قشنگ بود مخصوصا ا ون لحظه ای که از بالا به خمیر ها نگاه میکنی و تا اینکه پخته بشن.تجربه ی قشنگی بود والبته ناهار هم جات خالی جوجه زدیم توپول،طرف بعد از ظهر بود که بارون شدیدی گرفت و مجبور شدیم برگردیم.سفر به یادموندنی بود. هوای روز آخر![]()
نمیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییدونمممممممممممممممممممممممممممممم.البته که نشستیم در سالن انتظار و یک سری صحبت که البته تو اون لحظه دوست نداشتم به سوالاتی که می پرسی جواب بدم.چون در مورد آینده ای بود که آمدن یا نیامدنش با خداست هرچی اون بخواد همون میشه.سعی میکردم صحبتی نکم که باعث سوتفاهم بشه. از اینکه گوشیت و گذاشته بودی روی ویبره ترسیده بودی دخترا برات زنگ بزنن من بفهمم، اصلا خیالی نیست.مخصوصا روز آخر واز اینکه رفتی 2متر اونطرف تر و صحبت کردی، بدم آمد. اما نخواستم چیزی بگم.نیازی هم به این ندارم که برام ثابت کنی،ولی خوب باید میگفتم فرصتش پیش نیام(البته الان که باهات صحبت کردم
فرصتش پیش آمد و گفتم،دوست نداشتم ناراحت شدنت و ببینم الان هم گفتی داره میاد
یاد اون روز افتادم البته به خاطر سرما بود علت اون روز،نه، حسنننننن
)،خوب ببین من یک چیزایی ازت خواستم درسته؟بگو درسته.دچار شک شدم نمیدونم تا چه حد عمل کردی؟ تو مجبور نیستی که نماز بخونی تازه گفتی به خاطر اینکه تو گفتی میخونم ولی هنوز شبهاتت کامل نشده،من خواستم با خوندن نماز از عادت خوردن ....در بیای من میخوام اعتقاداتت قلبی باشه نه به خاطر من،تظاهر دوست ندارم مگه من کیم.ولی کاش اینجا بودی تا همدیگر و بیشتر میشناختیم(الان که داشتم باهات حرف میزدم قرار شد اسمت و تو گینز به خاطر ناشناخته بودنت ثبت کنیم) نمیدونم احساس میکنم به خاطر اینکه از هم دوریم سعی میکنیم به هم ترحم کنیم،من فکر میکنم خیلی،خیلی مراعات میکنم که چیزی نگم که تو ناراحت بشی،خودم ناراحت میشم خیلی هم اذیت میشم ظاهر سازی میکنم که نه من ناراحت نشدم دست خودم نیست میدونی خیلی وقتا شده از این رابطه خسته شدم،همیشه با خودم گفتم که یک پسر که تو باشی چطور به دوستی از راه دور رضایت دادی،فقط یک نفر که رابطه تلفنی باهات داشته باشه.حتما دلیل قانع کننده ای برای خودت داشتی از حرفایی که زدم ناراحت نشو،خوب باید این حرفا رو میزدم اصلا موضوع سلب اعتماد نیست خدا شاهده اگر موضوع این بود که من تا حالا ازبس فکر کرده بودم دیوونه شده بودم.همونطور که من به قولم پایبند هستم میدونم تو هم هستی.

| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |


