ஜ☆ஜقاب کوچک من و تو☆ஜ☆ஜ
میگذره.تبریک میگم اما یک چیز و خوب میدونم که تو یادت نیست.چون همیشه میرفتی تو وبلاگ و تقلب می کردی و فرداش می رفتی نظر میدادی یا پیام میفرستادی.امسال که دیگه قضیه فرق میکنه شما دانشجو شدی و پر مشغله کلی هم پروژه رو دستت مونده که انجام نشده همه اینها رو میدونم.خوب من تصمیم گرفتم که تا شب منتظر بمونم تا ببینم یادت میاد یا نه تازه دیروز هم که زنگ زدم خواستم بگم که نگفتم .حالا شب میخوام یک پیامک برات بفرستم و چندتا جای خالی بزارم و بگم ....... مبارکه و تو هم هرچی به ذهنت میرسه را جای گزین کنی.تا ببینم یادت میاد یا نه؟فقط امیدوارم تا اون موقع دسترسی به کامپیوتر پیدا نکنی.و بری تقلب کنی.البته مهم نیست که تبریک از طرف کدوم یکی از ما باشه.. با مامان رفته بودیم پاساژ من هرچی میدیدم میگفتم مامان من همه این ها رو می خوام مامان یک نگاهی بهم کرد و گفت:به دوست پسرت بگو برات بخره گفتم اگر دوست پسر داشتم که به تو نمی گفتم قربونت برم ، امان از دوری البته تو دلم گفتم. مهر دل ما مدام مدام تقدیم شما/عمری که شود به کام تقدیم شما/پیدا نشد ان هدیه که در شان شماست/یک باغ گل علی الحساب تقدیم شما .. بی مریم بشی ،بابا نرسیده به ماشین جلویی چنان ترمزی گرفت پرت شدیم جلو،به به،ماشاالله انقدر زود راه افتادیم10صبح بود جای مناسبی یافت نشد.زمین هنوز از بارون روز قبل خیس بود تصمیم بر این شد که بریم مهاجران،جای شما خالی بود بسیار،بعدازظهر هم برگشتیم خونه مامانبزرگ.محمد خاله چندبار زنگ زد به گوشیم جهت اذیت،بار سوم تو که زنگ زدی من فکر کردم محمده بنابراین گفتم بزار زنگ بزنه بر نمیدارم که خاله گوشی و آورد من فهمیدم بله شما هستی که تا آمدم بردارم قطع شد.توی این چند روزه اینجا هوا ابری بود و بارونی.دیروز رفتم آموزشگاه و برای ترم 4ثبت نام کردم. خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیلی دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم بـــــــــــــــــــــــــــــرات تنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــده از سه شنبه صبح که رفتیم خونه مامانبزرگ که ظهرش برات زنگ زدم تا غروب مشغوله تمییز کردن خونه بودیم.بابا که آمد همه حاضر شده بودیم بریم برای مراسم چهارشنبه سوری 3تا ماشین را افتادیم.تا بریم پارک جنگلی خوشبختانه مجردها رو به پارک راه نمی دادند.مراسم چهارشنبه سوری را به پا کردیم.از پیامی که برام فرستاده بودی خیلی خوشم آمد احساست برام قابل ستایشه،(منو امشب بیشتر دوست داشته باش )هوا خیلی سرد بود، بابا علی رضا هم برامون بستنی عروسکی گرفت وای نمی دونی تمام وجودمون یخ زد.شب خیلی خوبی بود.به علیرضا میگفتم اون بالا را نگاه کن ببین چقدر فشفشه ها قشنگه میگفت من از این بدترهاش را دیدم.از بس این بچه سر،بزرگه. پنجشنبه آخر سال هم به اتفاق خانواده رفتیم آرامستان حسه غریبی بود.بعد از بابا بزرگ امیدمون به مامانبزرگه حتی یک لحظه فکر نبودنش من و اذیت می کنه خدا عمر بلندی بهش بده،خیلی دوستش دارم. از صبح جمعه که بلند شدیم من به دنبال جمع آوری سفره هفت سین بودم که بالاخره 7سین هم درست شد.البته امسال خودم یک عدد گاو درست کردم خیلی با نمک شده با خمیر گل چینی البته مامان هم خوشش آمد.بعد از اون هم کنترل تلویزیون دستم بود و شبکه ها رو عوض میکردم.تا نیم ساعت قبل از سال تحویل که لباس هام و عوض کردم و موقع سال تحویل که شد واقعا نمیدونستم چی میخوام که دعا کنم.غیر از سلامتی و موفقیت برای همه،یک آرزو هم برای خودمون کردم،که بهت نمیگم تا سال دیگه موقع سال تحویل بهت میگم،صبح بعد از اینکه پیام فرستادی منم سعی کردم جواب بدم که متاسفانه خط ها خراب شده بود.اما نمیدونستم تو چطوری میفرستادی،به هرحال پیام فرستاده شد و البته گزارش تحویل هم برام آمد.فکر کنم رسیده بود.تا اینکه نزدیک ساعت 7بودتماس گرفتی،بابته تبریک،البته تونستم باهات صحبت کنم.البته که شایان ذکر است شما تو ماشین بودی و اولین شیطنت سال 1388را کلید زدی،خدا بعد از اون رو به خیر کنه خیلی تعجب کردم بابت هدیه عید که مامانت برای همسر آینده در سال جدید اختصاص دادن که البته جا داره اینجا ازشون تشکر کنم.مگر اینکه مامانت به فکر ما باشه.خوب کلام و به پایان میبرم با آرزوی سالی خوب و خوش برای تو و خانواده گرامی.
چهارمین سال
که از دوستی باشکوهه اینجانب و شما
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |


