تبليغاتX
ஜ☆ஜقاب کوچک من و تو☆ஜ☆ஜ


ஜ☆ஜقاب کوچک من و تو☆ஜ☆ஜ

بدترین لحظه ای که تا الان داشتم وهمون موقعی بود که  قرار شد مامان برای بار دوم عمل

بشه ترس عجیبی داشتم نگرانی و استرس یک لحظه از من جدا نمیشد.تا اینکه بعد از

بستری که شنبه هفته گذشته بود .یکشنه ساعت 6صبح لباس مخصوص و آوردن وای

نمیدونی چه حالی داشتم ضربان قلبم همینطور بالا میرفت.با خودم می گفتم نکنه این آخرین

باری باشه که صدای مامان و میشنوم داشتم دیوونه میشدم بغض گلوم و گرفته بود کمک

مامان کردم تا حاضر بشه 2تا پسر جوون با برانکارد آمده بودن

مامان به بابا گفت مواظب بچه ها باش و اشکاش سرازیز شدن من که از قبل آمادگی گریه رو

داشتم شروع کردم به گریه کردن.مامان و بردن داخل آسانسور،من و بابا رفتیم طبقه

چهارم من همچنان اشک میریختم

دیگه نفسم بالا نمی آمد.شروع کردم به دعا کردن به خاله اینا هم پیام فرستادم که فقط

مامان سالم برگرده.اون پسر حال و روز من و که دیده بود میامد گزارش حال مامان و بهم

میداد.تا اینکه بعداز یک ساعت و45دقیقه گفت شما برو تو اتاق ما هم تا چند دقیقه دیگه میایم

من رفتم پایین وقتی مامان و آوردن رفتم کنارش داشت صحبت میکرد گفتم مامان خدا راشکر

به سلامت آمدی.

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388| ساعت 18:47| توسط خودم و خودت| |

 رفتیم تهران به خیاله اینکه مامان بهتر بشه اما از اون روز تا الان یکسره کار مامان اینا

شده اینکه برن تهران و برگردن یا اینکه شب بمونن البته فردا هم قراره که برن اگر بابا

موافقت کنه و نگه خواهرت تنها میمونه منم دوست دارم باهاشون برم.انقدر مامان

غصه خورده آخه دکتر گفته ممکنه صداش همینطوری بمونه منم که تحمل دیدن غصه

مامان و ندارم خدا کنه درست بشه خیلی سخته بخوای صحبت کنی و یا حتی داد

بزنی اما صدات از یک حد بالاتر نره.خدا خودش کمک کنه.

نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388| ساعت 8:41| توسط خودم و خودت| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست