تبليغاتX
ஜ☆ஜقاب کوچک من و تو☆ஜ☆ஜ


ஜ☆ஜقاب کوچک من و تو☆ஜ☆ஜ

چقدر بيقراريم براي گناه كردن .چقدر ناتوانيم براي ديدن لبخند خدا.چقدر تنهاييم وقتي كه ميان ما هستي

وتورا نميبينيم.

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388| ساعت 19:30| توسط خودم و خودت| |

روز سه شنبه مامانبزرگ تو حياط خورد زمين و يكي از پاهاش شكست.در حال حاظر بستريه ديروز رفتيم

عيادتش.داشت گريه ميكرد.خيلي زجر ميكشه الهي من بميرم خيلي خودم و نگه داشتم كه گريه نكنم

همينطور بغض گلوم و گرفته بود.يك دفعه احساس كردم حالم داره بد ميشه از كناره تخت آمدم اينطرف.تا

اومدم به مامان بگم سرم داره گيج ميره.اتاق دور سرم چرخيد و نتونستم خودم و كنترل كنم تا برام

صندلي آوردن و نشستم مامان انقدر هول شده بود همه بالاي سرم يك چيز ميگفتن.(مثل تو فيلما)

خلاصه مامان يك ليوان آبميوه آورد و من روزم و شكستم ساعت4بعدازظهر.همينطور داشت اشكام

ميومد.مثلا آمده بودم عيادت مامانبزرگ و بيشتر ناراحتش كردم و از اتاق آمديم بيرون رفتيم بهداري،خانم

دكتر فشارم و گرفت 9بود برام سروم نوشت با يك بكمپلكس داخلش رفتم اتاقه بستري و آماده شدم .يك

ربع كه از وصل سرم ميگذشت كه خواهرم گفت چرا دستت باد كرده تا رفت پرستار و صدا زد.خانم لطف

كردن زيره پوستي برام زدن.سرت و درد نيارم اين يكي دستم و سوراخ كرد.الان بهترم اما امروز و روزه

نگرفتم .تا آمدم خونه ديدم اس ام اس زدي داري ميري اهواز اصلا حس نداشتم جواب بدم ،تا اينكه با

خودت صحبت كردم.جات خالي رفتم نماز عيد و خوندم واي كه چه لذتي داشت

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388| ساعت 19:25| توسط خودم و خودت| |

از طرفه يك مومن تنبل:خدايا راهه كج را براي ما راست بفرما

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388| ساعت 16:37| توسط خودم و خودت| |

 

من از قصه زندگی ام نمی ترسم
من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم
.
ای بهار زندگی ام
اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست
اکنون که باهایم توان راه رفتن ندارد
برگرد
باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را
باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا
باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده
.
بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم
بدان که قلب من هم شکسته
بدان که روحم از همه دردها خسته شده
.
این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد
.
بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام

 

آن روزها رفتند
آن روزهاي خوب
آن روزهاي سالم سرشار
آن آسمان هاي پر از پولک
آن شاخساران پر از گيلاس
آن خانه هاي تکيه داده در حفاظ سبز پيچکها به يکديگر
آن بام هاي بادبادکهاي بازيگوش
آن کوچه هاي گيج از عطر اقاقي ها
ان روزها رفتند
آن روزهايي کز شکاف پلکهاي من
آوازهايم ، چون حبابي از هوا لبريز ، مي جوشيد
چشمم به روي هرچه مي لغزيد
آنرا چو شير تازه مينوشيد
گويي ميان مردمکهايم
خرگوش نا آرام شادي بود
هر صبحدم با آفتاب پير
به دشتهاي ناشناس جستجو ميرفت
شبها به جنگل هاي تاريکي فرو مي رفت



آن روزها رفتند
آن روزهاي برفي خاموش
کز پشت شيشه ، در اتاق گرم ،
هر دم به بيرون ، خيره ميگشتم
پاکيزه برف من ، چو کرکي نرم ،
آرام ميباريد


بر نردبام کهنه ي چوبي
بر رشته ي سست طناب رخت
بر گيسوان کاجهاي پير
و فکر مي کردم به فردا ، آه
فردا –
حجم سفيد ليز .
با خش خش چادر مادر بزرگ آغاز ميشد
و با ظهور سايه مغشوش او، در چارچوب در
- که ناگهان خود را رها مي کرد در احساس سرد نور –


و طرح سرگردان پرواز کبوترها
در جامهاي رنگي شيشه
… فردا


گرماي کرسي خواب آور بود
من تند و بي پروا
دور از نگاه مادرم خط هاي باطل را
از مشق هاي کهنه ي خود پاک مي کردم
چون برف مي خوابيد
در باغچه ميگشتم افسرده
در پاي گلدانهاي خشک ياس
گنجشک هاي مرده ام را خاک مي کردم

آن روزها رفتند
آن روزهاي جذبه و حيرت
آن روزهاي خواب و بيداري
آن روزهاي هر سايه رازي داشت
هر جعبه ي صندوقخانه سر بسته گنجي را نهان مي کرد
هر گوشه ، در سکوت ظهر ،
گويي جهاني بود
هر کس ز تاريکي نمي ترسيد
در چشمهايم قهرماني بود



آن روزها رفتند
آن روزهاي عيد
ان انتظار آفتاب و گل
آن رعشه هاي عطر
در اجتماع ساکت و محجوب نرگس هاي صحرايي
که شهر را در آخرين صبح زمستاني
ديدار مي کردند
آوازهاي دوره گردان در خيابان دراز لکه هاي سبز


بازار در بوهاي سرگردان شناور بود
در بوي تند قهوه و ماهي
بازار در زير قدمها پهن ميشد ، کش مي آمد ، با تمام
لحظه هاي راه مي آميخت
و چرخ مي زد ، در ته چشم عروسکها
بازار مادر بود که ميرفت با سرعت به سوي حجم
هاي رنگي سيال
و باز مي آمد
با بسته هاي هديه با زنبيل هاي پر
بازار باران بود که ميريخت ، که ميريخت ،
که مي ريخت

نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388| ساعت 11:31| توسط خودم و خودت| |

به خدا هميشه از خدا ميخوام
لحظه ي جدايي مون سر نرسه
تا هميشه پا به پاي هم باشيم
اما اين كوچه به آخر نرسه
نگو تا ابد بايد تنها باشم
آرزوهاي منُ ازم نگير
من مي خوام با تو باشم با خود تو
عشق من عشقمُ دسته كم نگير
عشقمُ دست كم نگير
اين همه شادابي
يه روزي حروم مي شه
مي شه هم تموم نشه
عمرمون تموم ميشه
تا ابد با من باش
همه ي هستي من
هستيمُ ازم نگير
حرف رفتنُ نزن.

نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388| ساعت 11:30| توسط خودم و خودت| |

  دوش تا وقت سحر" چشم من خسته نخفت 

                                 كه پريشاني زلف تو دلم را آشفت

 خواستم گريه كنم تا كه به رحم آورمت

                                 صدف چشم من اگه  شد و گوهر بنهفت

 رفتم از خانه به سير چمن و باغ "  برون

                          ناگهان  "  خنده زنان  يك  گل رز با من گفت

 در شگفتم كه لب يار تو با آن همه ناز

                           غنچه اي بود كه بر روي تو هرگز نشكفت !

نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388| ساعت 11:27| توسط خودم و خودت| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست