صبح روز دوشنبه .بابا و مامان رفتن کوه هرچی به ما گفتن ما تکون نخوردیم خواب و ترجیح دادم .مامان طبق معمول گفت خورشت با شما تو آشپزخونه بودم که دیدم گوشی زنگ می خوره 8 صبح زنگ زدی خونه. چیزی که یادم مونده اینه که کلی خندیدیم وقتی به حرفا فکر میکنم هیچ اساس خواصی نداشتن .اصلا یک آن فکر کردم واقعا حالت خوب نیست که بهت هم گفتم .ولی از حق نگذریم تو خدای رو هستی در کل روز خوفی بود.جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــگرتو 
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 1:43 توسط برگ سبز
|
